داستان های تاریخی (7)
بمانت را آزاد کردیم


روستايي در يزدبوذرجمهر پرخیده: خالو(:دایی) مهربان در عصرآباد یزد زندگی می‌کرد. زن اولش که در گذشت، خدایار از او برجای مانده بود. خالو پس از درگذشت زنش، دختری به نام بمانت را به زنی گرفت. آنها پس از چهار سال زندگی دارای دو پسر به نام های رستم و كیخسرو شدند. خالو مهربان که مُرد، تنها یك مشت بدهكاری و نیم طاق دسترنج عصرآباد برجای گذاشت که بخشی از آن را به طلبکاران دادند و نیم دیگر ماند با یك زن جوان و دو بچه كوچك و خدایار دوازده ساله. آنها در بیچارگی و ناداری زندگی می کردند. مادرم چند روز یكبار به آنها سركشی می كرد و به اندازه توانش یاریشان می‌کرد. آنها نزدیک دو سال در آن روستای با هر سختی بود سر کردند.
 حسن كهنویی (كسنویه‌ای) كه پیشه‌ور بود، کم کم زن خالو را به خود می‌خواند تا روزی كه پنهانی او را با خود به فیروزآباد و نزد آخوند آنجا برده و برمی‌گرداند و قرار می‌گذارند، شبانه پیش از برآمدن آفتاب، كه مردم هنوز از خانه بیرون نیامده‌اند، زن را بدون بچه‌ها برداشته به كسنویه ببرد، تا به عقد خود درآورد.
این خبر هنگام غروب به مادرم می‌رسد. او پدرم و عمویم را وادار می‌كند كه نیمه شب به عصرآباد رفته، بمانت را با خود به شهر ببرند. آنها شبانه از دیوار باغی كه در پشت خانه خالو بود، بالا رفته و آهسته، از راه پله وارد شده، زن و سه بچه را از دیوار پایین كرده و آنان را به شهر، به منزل ارباب كیخسرو نامدار برده به آنجا رسانده و برمی‌گردند.
از آن سو، حسن سر وقت به در خانه می‌رود و هر چه در می‌زند، جوابی نمی‌شنود. خود را به پشت‌بام رسانیده از راه پله داخل می‌شود و هیچکس را نمی‌بیند. فردا به فرماندار یزد كه بختیاری بوده، شكایت می برد كه فلانی و فلانی زن عقد كرده او را شبانه دزدیده و برده‌اند. پسین همان روز، پنج سوار بختیاری به روستای اله‌آباد می ‌آیند و پدر و عمویم را جلو اسب انداخته به شهر می‌برند.
بامداد كه هنوز آفتاب نزده بود، من و مادرم در شهر و در محله زرتشتیان بودیم. رفتیم منزل اردشیر خدابنده، نام اعضای انجمن زرتشتیان را پرسیده، اول به منزل دستور خدایار رفتیم. مادرم مدعی بود كه حسن به تحریك مردم حسین‌آباد، دست به این كار زده است.
اعضای انجمن در همان روز صبح جلسه فوری تشکیل می دهند و چند نفر از آنها به اتفاق ارباب رستم شاهجهان، به فرمانداری رفته، گناه را به گردن حسین‌آبادی‌ها می‌‌اندازند و پدرم و عمویم آزاد می‌شوند.
فرماندار چند سوار به حسین‌آباد می فرستد و پنج نفری كه مادرم نشانی شان را داده بود، آورده به زندان می‌ اندازند. آنها پس از ده روز بیگناه شناخته شده و آزاد می شوند. فرماندار حسن را توبیخ کرده که زن زرتشتی را فریب داده و خلافكار و مجرم است.
در همین زمان کاروان مسافران هند در حال حرکت بود. انجمن زرتشتیان پدرم را وادار می كند كه بمانت و كودكانش را با همان كاروان به بمبئی روانه کند. پدرم نیز قاطر و پالكی تا بندرعباس كرایه می كند و هزینه‌های دیگر را نیز می پردازد و بمانت را با بچه ها همراه آن كاروان بزرگ به بندرعباس می فرستد تا از آنجا با كشتی بخار به سند و سپس به بمبئی بروند.
دو ماه بعد، یك روز آدم آقا مجتهد لب خندقی، نامه‌ای آورد كه پدر و عمویم در فلان روز در محضر ایشان حاضر شوند. آن روز که رسید، در حالی که پدر و عمویم برای رفتن به شهر آماده می شدند مادرم نیز همراه شان راه افتاد. او می گفت: «شما سر و زبان ندارید و قانون را نمی دانید و نمی توانید به پرسشها درست پاسخ دهید و خود را برهانید، من جواب همه را خواهم داد!» آن ها به شهر رفته در محضر شرع حاضر شدند.
 حسن، وكیلش را نیز با خود آورده بود. مادرم هنگام پرسش و پاسخ، میدان‌دار شده و پاسخ هریك را به درستی می دهد. سرانجام مجتهد می فرماید: «حق با این زن است! و تو، حسن، گناهكاری و دستت به جایی بند نیست.» عمو و پدرم را آزاد كرده و دستور می دهد: «كسی حق ندارد مزاحم آنها بشود.»
                                                                                    برداشتی از کتاب خاطرات اردشیر بنشاهی