سرویس تاریخ - داستان تاریخی(5) - خسرو مهربان كدخدا
داستان تاریخی(5)
خسرو مهربان كدخدا
بوذرجمهر پرخیده: بخوانید چند داستان از زندگی ملاخسرو مهربان را:
یک: فرماندار یزد به نام امیر، در یزد به انگیزه خطایی، سبب خشم ناصرالدین شاه شده از فرمانداری برکنار می شود و شاه فرمان میدهد به تهران برود تا چشمانش را از کاسه بیرون آرند. فرماندار به سوی تهران رهسپار می شود. خسرو هم دو روز پس از فرماندار، به تهران میرسد و به خدمت مانكجی میرود و خواهش میکند که به خدمت شاه شرفیاب شده ، چشم امیر را برایش بخرد. مانکجی روز اول نمیپذیرد و روز دوم پس از التماس و تمنای بیش از اندازه خسرو ، میپذیرد و میگوید: « پول چشم ده هزار تومان میشود ، آن را بیاور!» خسرو روز دیگر با ده هزار تومان پیش مانكجی میرود. مانكجی صاحب، به اتفاق خسرو و پول به خدمت شاه شرفیاب و پول را تقدیم میكند و خواستار میشود تا چشم امیر ، فرماندار یزد را برای خسرو بخرد. شاه پذیرفته و امیر دوباره به فرمانداری یزد برگزیده میشود.
دو: مانكجی هنگام رفتن به یزد، با چهل نفر همراهان شب وارد خانه خسرو میشود. پس از خوردن شام ، چهل رختخواب جداگانه برای چهل نفر میاندازند. مانكجی شگفتزده میشود و به انجمن اكابر در بمبئی مینویسد: «اگر پنج نفر بیخبر وارد خانه شما شوند، نه خوراك و نه جای خواب آنها را میتوانید تهیه كنید. در اینجا در الهآباد یك نفر دهاتی چهل نفر مهمان را كه بیخبر وارد شدهاند، هم شام داده و هم رختخواب جداگانه برای همه میاندازد و همه به راحتی تا صبح میخوابند!»
سه: برخی از اهالی زارچ همدست و برآن میشوند که خسرو را بکشند. یك شب در خانهای گردهم آیند و درباره چگونگی کشتن او نقشه میکشند. یكی از دوستان به خسرو خبر میدهد كه زارچیها امشب برای كشتن تو میآیند ، شب در منزل نمانی و به جای دیگر برو. خسرو جای انجمن آنها را جویا میشود، به او میگویند.
یک تنه بر مادیان خود سوار شده و به زارچ و جای انجمن آنها رفته، حلقه بر در میزند. یك نفر میآید و در را باز میكند ، میبیند ملاخسرو است. به اهل انجمن خبر میدهد. چند نفر بیرون آمده به خسرو سلام میدهند و میپرسند: «چه روی داده كه شما شب به اینجا تشریف آوردهاید؟ بفرمایید داخل منزل شوید.
خسرو مادیان را به یكی از آنها میسپرد و خود وارد میشود. اهل مجلس میپرسند: «ملاخسرو، نفرمودهاند که چرا اول شب به زارچ تشریف آوردهاند؟»
خسرو در پاسخ میگوید: «شنیدم شما تصمیم گرفتهاید مرا بکشید و اراده آمدن به الهآباد دارید. برای كم كردن زحمت شما خودم به اینجا آمدم تا آسانتر مرا به قتل برسانید!»
آنها خجل شده، گفتند: «هركس كه چنین خبری به شما داده ، دروغ گفته. ما برای رسیدگی به امور در اینجا گرد آمدهایم. ما پیوسته برای پشتیبانی از شما آمادهایم. آنچه كه شنیدهاید فراموش كنید.»
دو: مانكجی هنگام رفتن به یزد، با چهل نفر همراهان شب وارد خانه خسرو میشود. پس از خوردن شام ، چهل رختخواب جداگانه برای چهل نفر میاندازند. مانكجی شگفتزده میشود و به انجمن اكابر در بمبئی مینویسد: «اگر پنج نفر بیخبر وارد خانه شما شوند، نه خوراك و نه جای خواب آنها را میتوانید تهیه كنید. در اینجا در الهآباد یك نفر دهاتی چهل نفر مهمان را كه بیخبر وارد شدهاند، هم شام داده و هم رختخواب جداگانه برای همه میاندازد و همه به راحتی تا صبح میخوابند!»
سه: برخی از اهالی زارچ همدست و برآن میشوند که خسرو را بکشند. یك شب در خانهای گردهم آیند و درباره چگونگی کشتن او نقشه میکشند. یكی از دوستان به خسرو خبر میدهد كه زارچیها امشب برای كشتن تو میآیند ، شب در منزل نمانی و به جای دیگر برو. خسرو جای انجمن آنها را جویا میشود، به او میگویند.
یک تنه بر مادیان خود سوار شده و به زارچ و جای انجمن آنها رفته، حلقه بر در میزند. یك نفر میآید و در را باز میكند ، میبیند ملاخسرو است. به اهل انجمن خبر میدهد. چند نفر بیرون آمده به خسرو سلام میدهند و میپرسند: «چه روی داده كه شما شب به اینجا تشریف آوردهاید؟ بفرمایید داخل منزل شوید.
خسرو مادیان را به یكی از آنها میسپرد و خود وارد میشود. اهل مجلس میپرسند: «ملاخسرو، نفرمودهاند که چرا اول شب به زارچ تشریف آوردهاند؟»
خسرو در پاسخ میگوید: «شنیدم شما تصمیم گرفتهاید مرا بکشید و اراده آمدن به الهآباد دارید. برای كم كردن زحمت شما خودم به اینجا آمدم تا آسانتر مرا به قتل برسانید!»
آنها خجل شده، گفتند: «هركس كه چنین خبری به شما داده ، دروغ گفته. ما برای رسیدگی به امور در اینجا گرد آمدهایم. ما پیوسته برای پشتیبانی از شما آمادهایم. آنچه كه شنیدهاید فراموش كنید.»
ملا خسرو که بود؟
داستانهایی را که خواندید همه واقعیاند و گوشههایی است از زندگی پرماجرای ملا خسرو مهربان.
به راستی او که بود؟
خسرو مهربان کدخدا و از دارایان و اربابان الهآباد یزد بوده است. گویند ملاخسرو هنگام توانمندی، هفتاد شتر داشته و كالای بازرگانان را به هر جا كه میبرده راهزنان به آن حمله نمیکردند.
او یک روز پیش از آنکه میخواسته برای همیشه به تهران برود، همه اهل ده، چه مسلمان و چه زرتشتی را به منزل خود میخواند و از هر یك از آنان حلال بودی میخواهد. به آنها میگوید: «زمانی دراز كدخدای شما بودهام. اگر از من شكایتی و ناخورسندی دارید مرا ببخشایید؛ چون سفر در پیش دارم و فردا هم معلوم نیست چه پیش آید.» و رو به گشتاسپ رستم میکند و میگوید: «مدتی كه كدخدا بودم و اینك عزم سفر دارم با تو میگویم اگر از من ناخرسندی و شكایتی داری، مرا ببخش.» گشتاسپ پاسخ میدهد: «تو پدر ما هستی، چرا ما را بیسرپرست میگذاری؟»
خسرو جواب می دهد: «هنگامی كه پدرم درگذشت، دوازده هزار تومان پول نقد برایم به ارث گذاشت، برای اینكه حكومتشناس، مجتهدشناس، بزرگشناس شوم. همه آن را هزینه کردم و به هدفم رسیدم. نفوذم زیاد شد. حرفم شنوایی داشت. همه مردم مرا گرامی میداشتند. من هم در پیشرفت و رفاه و رفع زحمات و مشكلات مردم كوشیدم. همه جور سپر بلای آنها شدم و همیشه پیروز بودم؛ همه اینها را تو میدانی. اینك از كار خود درماندم. هرچه داشتم به پایان رسیده و مبلغی هم به دیگران بدهکارم. چارهای جز جداشدن از اینجا و خانمانم نیست. این روزها هر بزرگی كه از اردكان بیاید، به منزل من فرود میآید و هر بزرگی از یزد حركت كند و بخواهد به اصفهان یا جاهای دیگر برود ، در خانه من بیتوته میكند. كاهدانم از كاه خالیست. جو ندارم كه به چهارپایان آنها بدهم و دیگر نمیتوانم سفره رنگین پهن كنم. اگر از اهل محل بخواهم دَه من كاه و جو قرض بدهند، میگویند كارش به گدایی رسیده. تو به جای من بودی چه میكردی؟»
روزی كه درشكه چهاراسبی برای بردن خسرو و خانوادهاش به تهران، به الهآباد آمد، اهالی ده، چه مسلمان و چه زرتشتی با زن و بچه، حتی اهالی جعفرآباد، زارچ و نصرتآباد، حسینآباد، عصرآباد و آبادیهای اطراف برای خداحافظی و بدرود گفتن گرد آمده بودند. همه غمگین و دیدگانشان پر اشک بود كه بزرگی خدمتگزار، دیار و اهل دیار خود را ترك میكند. ملاخسرو داماد خود هرمزدیار را كه از مردم نصرآباد بود، به جای خود قرار داد. خسرو پس از دست دادن به همه در درشكه نشست و مردم با چشم گریان او را بدرقه كردند.
خسرو كاریزشناس ، ترازوزن و باشی(=مدير ، رييس) خسروآباد رستاق و چندروستای دیگر نیز بود. کاریزهایی كه او جاری نموده تاكنون پا برجاست.
خسرو در تهران
یك روز پس از رسیدن به تهران ، موسیو اردشیر با او درباره كاریز ده فیروز بهرام گفت و گو می کند. خسرو برای جاری كردن آب می گوید: «تا چند چیز را به درستی حساب نكنم، امكان ندارد پاسخ شما را بدهم. پیش از همه باید دید نخستین حلقه چاه كجا زده می شود و آب آن تا به كجا جاری می شود و در میان نخستین چاه تا آخرین چاه، چند حلقه و با چه عمقی باید كنده شود. اینها را باید دانست و حساب كرده، تا هزینه آن را معین كنم.»
موسیو اردشیر با ملاخسرو به محل نخستین چاه می روند. خسرو پیش از كار، ترازو می زند. جای شرب آب و حفر چند حلقه چاه را معین و به مسیو اردشیر می گوید: «پس از چند روز محاسبه، هزینه آن را به شما خواهم گفت.»
ملاخسرو پس از انجام محاسبه به موسیو اردشیر خبر می دهدكه برای جاری كردن آب از سرچشمه به فلان قیمت با شما قرارداد می بندم. موسیو اردشیر كه پیش از این با باشیها و مغنیهای تهران حرف زده بود، بین قیمت آنها با قیمتی كه ملاخسرو می دهد، تفاوت عظیمی می بیند. به ملاخسرو می گوید: «مطمئن اید که حاضرید با قیمتی كه گفتید آب را به جریان درآورید؟» او پاسخ می دهد: «آنچه گفتم به تمام و كمال انجام داده، آب سرچشمه را به دست شما می رسانم.»
قرارداد نوشته و امضا می شود. ملاخسرو به فراهم آوردن ابزارهای كار مشغول می شود. ولی از گفتگوی پیشین موسیو اردشیر با مغنیهای تهرانی و از اینكه هزینهای كه او گفته نصف هزینه ایست كه آنها می خواستهاند ، بیخبر است. مغنیها دشمن ملاخسرو می شوند تا در زمانی مناسب او را نابود كنند. چند نفر را می گمارند تا شب و روز خسرو را پنهانی بپایند. ملاخسرو كه هرگز گمان نمی كرده كسانی به دشمنی با او برخیزند، از همه چیز بیخبر كار را دنبال می کند.
شبی در محل كار تنها می ماند. خبر به دشمنان می رسد. چند نفر با اسلحه به بام می روند و در خواب او را تکه تکه می کنند.
خسرو مهربان کدخدا و از دارایان و اربابان الهآباد یزد بوده است. گویند ملاخسرو هنگام توانمندی، هفتاد شتر داشته و كالای بازرگانان را به هر جا كه میبرده راهزنان به آن حمله نمیکردند.
او یک روز پیش از آنکه میخواسته برای همیشه به تهران برود، همه اهل ده، چه مسلمان و چه زرتشتی را به منزل خود میخواند و از هر یك از آنان حلال بودی میخواهد. به آنها میگوید: «زمانی دراز كدخدای شما بودهام. اگر از من شكایتی و ناخورسندی دارید مرا ببخشایید؛ چون سفر در پیش دارم و فردا هم معلوم نیست چه پیش آید.» و رو به گشتاسپ رستم میکند و میگوید: «مدتی كه كدخدا بودم و اینك عزم سفر دارم با تو میگویم اگر از من ناخرسندی و شكایتی داری، مرا ببخش.» گشتاسپ پاسخ میدهد: «تو پدر ما هستی، چرا ما را بیسرپرست میگذاری؟»
خسرو جواب می دهد: «هنگامی كه پدرم درگذشت، دوازده هزار تومان پول نقد برایم به ارث گذاشت، برای اینكه حكومتشناس، مجتهدشناس، بزرگشناس شوم. همه آن را هزینه کردم و به هدفم رسیدم. نفوذم زیاد شد. حرفم شنوایی داشت. همه مردم مرا گرامی میداشتند. من هم در پیشرفت و رفاه و رفع زحمات و مشكلات مردم كوشیدم. همه جور سپر بلای آنها شدم و همیشه پیروز بودم؛ همه اینها را تو میدانی. اینك از كار خود درماندم. هرچه داشتم به پایان رسیده و مبلغی هم به دیگران بدهکارم. چارهای جز جداشدن از اینجا و خانمانم نیست. این روزها هر بزرگی كه از اردكان بیاید، به منزل من فرود میآید و هر بزرگی از یزد حركت كند و بخواهد به اصفهان یا جاهای دیگر برود ، در خانه من بیتوته میكند. كاهدانم از كاه خالیست. جو ندارم كه به چهارپایان آنها بدهم و دیگر نمیتوانم سفره رنگین پهن كنم. اگر از اهل محل بخواهم دَه من كاه و جو قرض بدهند، میگویند كارش به گدایی رسیده. تو به جای من بودی چه میكردی؟»
روزی كه درشكه چهاراسبی برای بردن خسرو و خانوادهاش به تهران، به الهآباد آمد، اهالی ده، چه مسلمان و چه زرتشتی با زن و بچه، حتی اهالی جعفرآباد، زارچ و نصرتآباد، حسینآباد، عصرآباد و آبادیهای اطراف برای خداحافظی و بدرود گفتن گرد آمده بودند. همه غمگین و دیدگانشان پر اشک بود كه بزرگی خدمتگزار، دیار و اهل دیار خود را ترك میكند. ملاخسرو داماد خود هرمزدیار را كه از مردم نصرآباد بود، به جای خود قرار داد. خسرو پس از دست دادن به همه در درشكه نشست و مردم با چشم گریان او را بدرقه كردند.
خسرو كاریزشناس ، ترازوزن و باشی(=مدير ، رييس) خسروآباد رستاق و چندروستای دیگر نیز بود. کاریزهایی كه او جاری نموده تاكنون پا برجاست.
خسرو در تهران
یك روز پس از رسیدن به تهران ، موسیو اردشیر با او درباره كاریز ده فیروز بهرام گفت و گو می کند. خسرو برای جاری كردن آب می گوید: «تا چند چیز را به درستی حساب نكنم، امكان ندارد پاسخ شما را بدهم. پیش از همه باید دید نخستین حلقه چاه كجا زده می شود و آب آن تا به كجا جاری می شود و در میان نخستین چاه تا آخرین چاه، چند حلقه و با چه عمقی باید كنده شود. اینها را باید دانست و حساب كرده، تا هزینه آن را معین كنم.»
موسیو اردشیر با ملاخسرو به محل نخستین چاه می روند. خسرو پیش از كار، ترازو می زند. جای شرب آب و حفر چند حلقه چاه را معین و به مسیو اردشیر می گوید: «پس از چند روز محاسبه، هزینه آن را به شما خواهم گفت.»
ملاخسرو پس از انجام محاسبه به موسیو اردشیر خبر می دهدكه برای جاری كردن آب از سرچشمه به فلان قیمت با شما قرارداد می بندم. موسیو اردشیر كه پیش از این با باشیها و مغنیهای تهران حرف زده بود، بین قیمت آنها با قیمتی كه ملاخسرو می دهد، تفاوت عظیمی می بیند. به ملاخسرو می گوید: «مطمئن اید که حاضرید با قیمتی كه گفتید آب را به جریان درآورید؟» او پاسخ می دهد: «آنچه گفتم به تمام و كمال انجام داده، آب سرچشمه را به دست شما می رسانم.»
قرارداد نوشته و امضا می شود. ملاخسرو به فراهم آوردن ابزارهای كار مشغول می شود. ولی از گفتگوی پیشین موسیو اردشیر با مغنیهای تهرانی و از اینكه هزینهای كه او گفته نصف هزینه ایست كه آنها می خواستهاند ، بیخبر است. مغنیها دشمن ملاخسرو می شوند تا در زمانی مناسب او را نابود كنند. چند نفر را می گمارند تا شب و روز خسرو را پنهانی بپایند. ملاخسرو كه هرگز گمان نمی كرده كسانی به دشمنی با او برخیزند، از همه چیز بیخبر كار را دنبال می کند.
شبی در محل كار تنها می ماند. خبر به دشمنان می رسد. چند نفر با اسلحه به بام می روند و در خواب او را تکه تکه می کنند.
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۰ خرداد ۱۳۸۸ ساعت 1:43 توسط امرداد
|