داستان تاریخی (6)

بروید باهم كار و زندگی كنید!


روستايي در يزدبوذرجمهر پرخیده: هنگامی که نزدیک به نود سال پیش فرمان آزادی ایرانیان در پوشیدن لباس متحدالشكل، و سواری و كسب و پیشه و شغل و بهره‌مند شدن از حقوق اجتماعی و فرهنگی و عرفی صادر می شود ، در یزد برخی به تحریم دادوستد و خریدوفروش با زرتشتیان دست می زنند. تحریم مدتی باقی می ماند و كالای كشاورزی پنهانی از زرتشتیان خریده و یا به آنها فروخته می شد. چند داستان زیر از آن روزگار است:
 1) عبدالحسین، صاحب مغازه فروش كالا، در چهارسوق یزد، كالای خود را، چنانكه دیگران نبینند، به همه از جمله زرتشتیان می فروخت. زرتشتیان روستاها، آنچه را كه لازم داشتند به گونه ای که کسی نبیند در گوشه چادرشب بسته، در دكان او می‌انداختند. وی هم آن را برداشته، اجناس را در همان چادرشب بسته و مخفیانه، به زرتشتیان داده، پولش را می گرفت.
2) زنهای مسلمان ساكن روستای زارچ، كالا را به اله‌آباد آورده، به زرتشتیان می فروختند. شخصی به نام حاجی عباس بابایی، به اله‌آباد آمده جلو دروازه می نشست و نمی گذاشت زنان زارچی به اله‌آباد و محله های زرتشتی نشین داخل شده كالا بفروشند. روز سوم این واقعه شهریار اردشیر، به اشكذر رفته و به بخشدار از تحریكات عباس حاجی بابا شكایت می برد و بخشدار توسط مأمور خود، عباس را می خواهد و از او التزام می گیرد كه دیگر چنین كاری نكند.
3) در میدان كیوان شهر یزد، شهریار اردشیر سواره می رفت. جلو او را می گیرند و او را به زمین می‌اندازند، چنانكه سرش به سنگ خورده و خون جاری می شود. شهریار با سر مجروح و خونین به فرمانداری یزد شكایت می كند. فرماندار دو نفر مأمور را همراه او می كند تا مقصر را نشان دهد. آنها را گرفته به فرمانداری می برد.
 4) رشید هماوند مستأجر آب و زمین ملكی آقا سید یحیی ، مجتهد استان یزد، با شتر و بار چغندر، بامداد از اله‌آباد وارد شهر یزد شده ، روبروی منزل اقا سید یحیی، شتر را خوابانده و بارش را انداخته بود.
 دیدم جمعیت بزرگی به منزل آقا هجوم آوردند، ترسیدم و زیر پهلوی شتر و بار چغندر پنهان شدم. پس از در زدن و هجوم مردم، سید یحیی از منزل بیرون آمده، می پرسد: چه خبر است كه این همه اینجا اجتماع كرده‌اید؟
 گفتند: برای گرفتن فتوای تحریم آمده‌ایم كه با زرتشتیان معامله و دادوستد و ارتباط نداشته و آب و ملك مسلمانان كه به دست زرتشتیان است، پس بگیریم.
  آقا سید یحیی مجتهد، در پاسخ می گوید: ایهاالناس، این كار ناشدنی و امكان ندارد، بروید باهم كار و زندگی بكنید! و در را می بندند.
  اما مردم از جلوی منزل آقا رد نمی شدند. آدمِ آقا قپان از منزل آورده چغندر را وزن كرده و با هم آن را در منزل برده، تحویل می دهیم و به امر آقا، صبحانه و چای برای من آورده، پس از خوردن، جوال را برداشته كه خارج شوم، كه آقا هم تشریف آورده بر خر سوار شده از منزل بیرون می روند و منهم پشت سر او از منزل بیرون رفتم. و چون آقا از منزل خارج شد، مردم هم پراکنده شدند.