سرویس تاریخ - داستان تاریخی-8
داستان تاریخی-8
راز خمره
حسن نقاشی: اين روزها سخت درگير ساخت فيلم جديدم هستم و مراحل كار با وجود مشكلات بسيار آرام آرام پيش مي رود. در يكي از حساس ترين سكانس هاي فيلم نياز به شكستن خمره اي سفالي و بزرگ بود، و چون شكستن خمره تنها در يك برداشت امكان پذير است و تكراري در كار نيست همه نهايت سعي خود را مي كردند تا ضبط به خوبي انجام شود. در حالي كه همه سر گرم آماده كردن صحنه بودند پير زني را ديدم كه آرام و لنگان به سوي خمره آمد و آن را نگريست و با دستان پير و فرتوتش خمره را نوازش كرد ...
رفتار پير زن در من اثر كرد ، به سويش رفتم و با او كه زرتشتي و نامش بانو بود به صحبت نشستم و دليل تامل و نوازش خمره را از او جويا شدم. بانو 120 ساله بود و سرد و گرم چشيده روزگار ، برايم داستاني نقل كرد كه زندگي او را با اين خمره پيوند مي داد. بيش از 100 سال پيش كه بانو دختري 16 ساله و در اوج زيبايي و جواني بوده، اين خمره او را از مرگ حتمي نجات داده است. بانو ماجرا را چنين شرح داد:
بيش از 100 سال پيش كه مردم در روستا به كشاورزي و دامداري مشغول بودند و حكومت قاجار بر سرزمين ايران حكم مي راند ، لوطي ها يا اوباش و زورگيرهاي حكومتي سرزده به روستاهاي كوچك و بزرگ مي تاختند و گندم و ساير محصولات را به همراه زنان جوان و زيبا يا دختران دم بخت براي خان هاي قاجار به ارمغان مي بردند. زنان در آن دوران و در حين حمله لوطي ها دو راه بيشتر پيش روي نداشتند ، يا آنكه خود را بكشند و يا اينكه تن به ننگ داده و در بستر خان قاجار بيارامند و از آنجا كه هيچ زن زرتشتي حاضر به تحمل چنين ننگي نبود ، و به دليل آنكه آنان تا آخرين نفس سعي در حفظ كيان خانواده و پاكدامني خود داشته اند، پس به چاه هاي عميق يا تنور خانه ها و يا درون خمره هاي بزرگ روغن يا گندم پناه مي بردند. لوطي ها چندين روز در روستا مي ماندند و چون با اين ترفند آشنا نبودند دلسرد باز مي گشتند ، اما بودند زناني كه در همين چاه و خمره و تنور از گرسنگي و تشنگي جان باختند.
بانو روزي را برايم روايت كرد كه در آتشكده مشغول دعا و نيايش بوده است كه خبر مي رسد لوطي ها به ده تاخته اند هر كس به گوشه اي مي گريزد و او نيز به پستوي خانه اي پناه مي برد و در خمره مذكور كه پر از گندم بوده، پنهان مي شود ، لوطي ها چند روزي در روستا باقي مي مانند و روستا را كه در آن زني يافت نمي شود به آتش كشيده ، مردان را قتل عام مي كنند و باز مي گردند. بانو مي گويد چهار روزي كه در خمره پنهان بوده سخت ترين روزهاي زندگي او به شمار مي رفته و هر لحظه پذيراي مرگ بوده است. او آبرو و عفت خود را مديون خمره مي دانست و تحمل شكستن خمره را نداشت و من اين را از چشمان و رفتار او دريافتم. خيلي شرمگين شدم و با وجود اينكه گروه هشت ساعت تمام خود را آماده ضبط اين سكانس كرده بود از ادامه ضبط انصراف دادم. در آن هنگام شعري از كسري عنقايي كه به حق از انگشت شمار شاعران بحث انگيز و مورد علاقه ام مي باشد به ياد آوردم كه با اين روايت همخواني داشت :
تنم از گندم است
نگاهم از خشكسالي ،
خوشه چينان آوازه خوان
باد را در خمره هاشان اسير كرده اند.
-كجاست آواز باد ؟
وراي اندوه تمام زمينيان
به تو دل بستم
بي آنكه تلالو پولك ها را بر پيشاني ات ديده باشم.
به تو دل بستم
آنگاه كه پرندگان به سويت پرواز كردند
وتو عطر آبنوسي ات را
براي من باقي نهادي.
تنم از گندم است
نگاهم از دريا ،
كجاست باد
تا در موهايت
راز آتش را بخواند ؟
از اينكه قصد داشتم سند شرف و آبروي نياكانم را بشكنم شرمگين شدم و با كمك ساير عوامل خمره را به خانه بانو كه در مجاورت آتشكده قرار داشت، منتقل كرديم تا اين يادگار ارزنده و ارزشمندِ ديرين دور از گزند باقي بماند ، اي كاش شير زناني چون بانو سرمشق و الگوي كساني باشد كه به قول فروغ عروسكي پوشالي بيش نيستند.
در اين راستا :
داستان های تاریخی (7) : بمانت را آزاد کردیم
داستان تاریخی (6) : بروید باهم كار و زندگی كنید!