سرویس رویداد-منوچهري، سرايندهاي كه طبيعت را ميستود
خبرنگار امرداد- شهداد حیدری: «منوچهري سخنور بزرگ سدهي پنجم ايران است كه نگاهي ژرف و باريكبينانه به طبيعت داشته است. او نخستين سرايندهاي است كه به ستايش طبيعت پرداخت. پس منوچهري را نه يك سخنور طبيعتگرا بلكه بايد سرايندهي ستايندهي طبيعت دانست.»
آنچه بازگو شد بخشي از سخنان محمد بقايي(ماكان) در بنياد جمشيد جاماسيان بود. او كه دربارهي منوچهري دامغاني و دلبستگي سرشار او به طبيعت سخن ميگفت، در ادامه افزود: «طبيعت چيست؟ آيا طبيعت تنها گل و سبزه و گياه است؟ بيگمان نه؛ هر آنچه در هستي ديده ميشود، طبيعت است: از دشت و كوه و سنگ گرفته تا ابر و دريا و زمين. آن كارنشناسي كه نام سيزدهبدر را برميدارد و آن را "روز طبيعت" ميگذارد، پيداست طبيعت را نشناخته است. مگر روز طبيعت تنها يك روز است؟ همهي روزها، روز طبيعت است. منوچهري هم همين مفهوم را در شعرش بهكار ميبرد و همهي نشانههاي طبيعت را ستايش ميكند حتا درخت خشكيدهاي را كه در برابر ديدگان او بوده است.»
بقايي، برجستهترين ويژگي شعر منوچهري را ستايش طبيعت دانست و گفت: «"نيچه" در كتاب "فراسوي نيك و بد" گفته است: آلماني ابر را دوست دارد و روح او با ابر آميخته است. همميهن او "هرمان هسه" هم در همهي كتابها و رمانهاي فلسفياش، نامي و توصيفي از ابر آورده است. اما اگر ديوان منوچهري را نگاه كنيد خواهيد ديد كه او چگونه زيباتر و پرشورتر از هر كسي ديگر ابر را ستايش كرده است. اگر نيچه شعر منوچهري را خوانده بود و توصيفات هوشرباي او از ابر را ديده بود، روح اين سخنور ايراني را سرشته با ابر ميدانست، نه روح آلماني را.»
بقايي در ادامه افزود: «اگر پرسيده شود كه چگونه ميتوان منوچهري را در كوتاهترين سخن وصف كرد، بايد گفت: "منوچهري ستايشگر طبيعت است".»
بقايي دربارهي پيوستن منوچهري به دربار غزنويان گفت: «منوچهري نام شاعري خود را از منوچهر پسر قابوس وشمگير زياري گرفته بود و شاعر دربار او بود. هنگامي كه سلطان مسعود غزنوي از نيشابور به مازندران ميآيد، آوازهي سرايشهاي منوچهري را ميشنود و او را نزد خود ميخواند. گفتهاند كه منوچهري پياده از ري به ساري ميرود و با پاي زخمي به دربار مسعود ميرسد. اين را نشانهاي از طبيعتدوستي منوچهري دانستهاند. او ميخواست طبيعت را لمس كند. از همينرو بود كه شبها و روزهاي سفر را در دامن طبيعت و كوه گذراند و دربارهي آنچه ديد، شعر سرود.»
نگاه نياكانمان به طبيعت كجا و نگاه امروز ما كجا
اين سخنران با اشاره به اين كه منوچهري سنجهاي(:معياري) براي سخن گفتن است و با آن كه كمتر از چهل سال زندگي كرد، اما بيگمان يكي از استادان كممانند شعر فارسي است، افزود: «او هيچگاه در سخنش، طبيعت را فراموش نميكند و زماني هم كه از طبيعت سخن ميگويد تا ژرفاي آن ميرود. هنگامي كه شعر منوچهري را ميخوانيم، ناخودآگاه با خود ميانديشيم كه نگاه نياكانمان به طبيعت كجا و نگاه امروز ما كجا؟ نياكان ما براي طبيعت دل ميسوزاندند. اما ما آدمهاي متمدن سدهي بيست و يكم، هنگامي كه به دامان طبيعت ميرويم، چنان آن را لگدكوب ميكنيم و زبالهداني از خود بهجا ميگذاريم كه ديگر چيزي از زيبايي طبيعت به جا نميماند. جامعه اي كه الگويي همانند منوچهري دارد، چرا بايد چنين رفتار زنندهاي با طبيعت و پيرامون خود داشته باشد؟»
به گفتهي بقايي هرگز منوچهري سخني نميگويد مگر آن كه خواسته باشد طبيعت را بستايد. او پايهگذار اين انديشهي عرفان ايراني است كه: بايد عاشق و دلبستهي طبيعت بود.
بقايي با اشاره به نوآوري هاي منوچهري در شعر، گفت: «شعر "مسمط" را منوچهري پديد آورد. او در اين گونه از شعر نيز ستايندهي طبيعت است. "خزانيه" يكي از شناختهشده ترين مسمطهاي اوست و چنين آغاز مي شود: " خيزيد و خز آريد كه هنگام خزان است". واجآرايي و تكرار حرف "خ" در اين مسمط، چنان است كه گويي صداي خشخش برگهاي پاييزي را زير پاي خود حس ميكنيم.»
سده و مهرگان در چكامههاي منوچهري
به باور بقايي، منوچهري كه بيست سال پس از فردوسي زندگي كرد، شاهنامه را خوب خوانده بود. اين را از اشارههايي كه به چهرههاي شاهنامه ميكند، ميتوان فهميد. افزونبر اين كه از آيينهاي باستاني ايران هم بسيار آگاهي داشت. او قصيدههايي دربارهي نوروز، مهرگان، سده و بهمنجه دارد. يكي نمونهي آن هنگامي است كه سلطان مسعود، آتش جشن سده را برپا كرد و منوچهري، قصيدهي بلندي در بارهي جشن سده خواند. از اين رو شعر او يكي از سرچشمههاي مهم براي شناخت آيينهاي ايراني است. نگاه منوچهري به آيينهاي باستاني هم از آن رو است كه هر كدام از آن آيينها پيوندي ناگسستني با طبيعت دارند.
شخصيتپرست و والاگرا شدهايم
بقايي در پايان با اشاره به اين كه بيش از سه سده است كه دربارهي منوچهري سخني گفته نميشود، گفت: «بسياري از ما نگاه درست و شايستهاي به بزرگان فرهنگي سرزمين خود نداريم؛ از سويي ديگر دچار گونهاي از آوانگاردبازي شدهايم و آن اندازه كه به چهرههاي فرنگي اهميت ميدهيم، ارزشي براي بزرگان فرهنگ خود نميشناسيم. ذوق و پسند مردم نيز دگرگون شده است. پيشترها دستبافهاي كرمان و تبريز را ميپسنديديم اما امروز به گبه رو آوردهايم. همين است كه جوانان ما ميپندارند شعر ايران از نيما به اينسو آغاز ميشود. بسيار هم شخصيتپرست و والاگرا شدهايم و جز دربارهي حافظ و سعدي و مولوي و گهگاهي عطار، سخن نميگوييم. غافل از اين كه سخنوران بزرگ ديگري همانند دقيقي، فرخي، سنايي و منوچهري هم داريم. اگر اينگونه پيش برويم، رفته رفته آنها فراموش ميشوند. اين دشواري بزرگي است كه گريبان فرهنگ ما را گرفته است ».