گپي با خداداد شهريارزاده، مدير دبيرستان ماندگار فيروزبهرام:
داستان دبيرستان فيروزبهرام، از انقلاب تا جنگ



اشكان خسروپور: داستان، داستان دبيرستان  است، داستان روزهاي انقلاب. داستان مديري كه در كنار سرماي بخاري نفتي و در روزهاي بدون‌نفت، دبيرستان ماندگار فيروزبهرام را مي‌چرخاند. «شهريارزاده»، چند دقيقه‌اي مهمان گفت‌وگوي كوتاهي است تا از روزهاي دشواري بگويد كه گرداندن فيروزبهرام، روز به روز سخت تر مي‌شد. او گفت:‌ «16 شهريورماه 1357، كمتر از دو هفته مانده به بازگشايي مدارس، به فيروزبهرام رفتم. همه‌چيز به هم ريخته‌بود. آموزگارها پراكنده‌شده‌بودند و هركدام، وقت آموزششان را در آموزشگاهي ديگر پركرده بودند. آقاي سپنتا، يكي از همكاران را به ياري خواستم. قرار شد از آموزگارها، برنامه‌شان را بگيرد. به هر سختي كه بود، با ياري دوستان آموزگاري كه مي‌شناختم،‌برنامه‌ي هفتگي را جمع و جور كرديم.»
روز نخست مهرماه، براي هر دانش‌آموزي، دنيايي دارد. يكي به بزرگ‌شدنش فكر مي‌كند، ديگري از همان روز نخست به فكر آزمون است و در دلهره‌ي روزهاي مدرسه و ديگري، در انديشه‌ي دست‌انداختن دبيران و ديدار دوستان. اما اين‌گونه كه «شهريارزاده»، مدير گذشته‌ي فيروزبهرام مي‌گويد، يكم مهرماه1357، سخت‌ترين و پرمسووليت‌ترين يكم مهري بود كه از سرگذراند.
سخن از روزهايي  است كه در «فيروزبهرام»، نزديك به 150 تن، دانش‌آموز زرتشتي درس مي‌خواندند، از  ماه مهري كه به جاي شادي و شور، سرشار از نگراني بود و دلخوري و زمستاني كه پر بود از تعطيلي و شلوغي، كه خوشبختانه، هرچه كه بود، به خير گذشت.
كمي كه جلوتر رفتيم، سخن از روزهايي به ميان آمد كه ديوار بلند فيروزبهرام كوتاه شد و سردر فيروزبهرام،‌ پايين آمد.
شهريارزاده گفت:‌ «آرام‌آرام، انقلاب جوانه زد. جرقه‌اش، گه‌گاه به مدرسه‌ي ما هم مي‌رسيد. دستور داده‌بودند ديوارهاي مدرسه‌هايي كه رو به خيابان هستند، كوتاه باشد، ديوار را كه برداشتيم،‌ حساسيت بچه‌ها بيشتر شد. تا صدايي برپا مي‌شد يا ماشين پليس، در خيابان جولان مي‌داد، بچه‌ها حواسشان از درس و مدرسه و آموزگار، پرت مي‌شد و نگاهشان، به خيابان مات مي‌ماند.»
روزي كه سردر مدرسه، از جايش درآمد و به زباله‌دان تاريخ فرستاده شد هم از آن روزهايي است كه «شهريارزاده»، به خوبي به يادش مانده‌است.
او گفت: «مهربان فرودي،‌ سرايدار دبيرستان يك روز آمد به دفترم. رنگش پريده بود. گفت، سردر را بردند آقا. به داد برسيد. دويدم و رفتم تا سركوچه. ديدم سردر فيروزبهرام، كه رويش نام مدرسه نقش بسته بود برسرجايش نيست و شكسته شده است. چندي بعد،‌ سردر جديدي در جاي قبلي كار گذاشته شد. خاطره‌ي بدي بود. آن روز كه سردر را از جايش برداشتند، روز خوبي نبود.»
او كه هفت سال پيش از «فيروزبهرام» در چند آموزشگاه از جمله «كاشف» و «هخامنش»، مدير بوده‌است، مي‌گويد: «روزهاي سختي بود. نفت نداشتيم و سرما بيداد مي‌كرد. در اين ميان، آموزشگاه‌ها پي در پي، تعطيل مي‌شدند. از سوي ديگر، مي‌ترسيديم يك روز، بلايي برسر كتابخانه يا آزمايشگاهمان بيايد. روزهاي انقلاب و پس از آن، روزهاي پر از دلشوره بود اما خوشبختانه، در آزمون پاياني سال 58، همه‌ي بچه‌ها، از زرتشتي‌ها گرفته تا ارمني و كليمي و مسلمان، همگي، با نمره‌هاي خوب پذيرفته شدند كه اين، در تاريخ فيروزبهرام، كمتر سابقه داشته است.»
خوردادماه و فصل آزمون‌ها، فرامي‌رسد، همه، آزمونشان را با آرامش مي‌دهند و همه‌چيز به خوبي و خوشي به پايان مي‌رسد. شهريارزاده، در همه‌ي اين روزها، همراه با دانش‌آموزان مي‌ماند تا اينكه نخستين موشك عراقي، برخاك ايران مي‌نشيند و خون مي‌افشاند. خودش مي‌گويد: «روزهاي پايان خوردادماه بود كه مديريت را كنار گذاشتم. خوب يادم هست،‌ روز يورش عراق به ايران، ديكر در فيروزبهرام سمتي نداشتم و جايگاه مديريت،‌ از آن روز به «محسن افشار» افتاد.» به همين سادگي!
از آن روزهاي مشت‌هاي گره كرده تا روزهاي جنگ و موشك و خون، بيشتر از 30 سال گذشته است اما مگر مي‌شود آن روزها را از ياد برد؟ اين‌بار كه از خيابان ميرزاكوچك‌خان گذشتيد، شايد به ياد آن سردر قديمي بيفتيد، ياد روزهايي كه سردر فيروزبهرام از بالا به زير افتاد اما خم به ابرو نياورد و «فيروزبهرام‌» برجاي ماند، با همه‌ي افتخارها و نيكي‌هايش.