(گزارش تصویری) 
گفت‌وگو با دينيار قلمي، ورزشكار زرتشتي:
پاي خاطره‌هاي سياه‌وسفيد و رنگي بوكسور زرتشتي

اشكان خسروپور: اينجا نه از كيسه بوكس خبري هست نه از دستكش بوكس. ورزش مشت‌زني با همه‌ي شيريني و تلخي‌اش شده است چند قطعه عكس سياه و سفيد و چند مدرك پيروزي كه چسبيده است ميان آلبوم خاطره‌ها.
خاطره‌هاي دينيار قلمي، ورزشكار زرتشتي و قهرمان مشت‌زني دهه‌هاي گذشته در هند، از ميان كاغذهاي افتخار مي‌زنند بيرون. كمي كه پيش مي‌رويم، با ته‌لهجه‌ي فارسي- هندي‌اش، خو مي‌گيرم و سخنانش را مي‌فهمم. با هم مي‌رويم به روزگاري كه دينيار قلمي در پرتاب ديسك، دو و ميداني، پرتاب نيزه و... در ميان رشته‌هاي ورزشي او، جاي داشته‌اند. رشته‌هايي كه دينيار قلمي را با نام دينيار ايراني، در پونه و بمبيي در هند، درخشاند.
كلاس هفتم يا هشتم در دبيرستان پسرانه‌ي سردار دستور هوشنگ (sardar dastoor houshang boy's high school) ، روزهاي آغاز ورزش حرفه‌اي دينيار ايراني در پونه است.
او كه 75 سال دارد، با لهجه‌ي نيمه‌هندي- نيمه‌فارسي‌اش مي‌گويد: «هميشه روي پاي خودم ايستاده‌ام. نزديك سال‌هاي 1952-3 بود كه به ورزش بوكس روي آوردم. كارم تا جايي پيش رفت كه وقتي كمتر از 20 سال داشتم، در مسابقه‌اي، افسر پليس هندي را شكست دادم. چندي پس از آن هم به نيروي دريايي هند راه پيدا كردم و تا زماني كه ازدواج كنم در آن‌جا بودم.
ورزش را در پونا و بمبيي، جا گذاشتيم و رسيديم به سال‌هايي كه دينيار ايراني به ايران آمد و نامش شد دينيار قلمي. خودش مي‌گويد: «نام خانوادگي‌مان در هند، "ايراني" بود اما به ايران كه آمديم، از آنجايي كه پدرم دوستدار ادبيات و شعر بود، نام خانوادگي‌اش را به قلمي دگرگون كرد.»
دينيار قلمي، گفت: «ورزش را در هند جا گذاشتم. با همسر، سه دختر و پدرم به ايران آمدم در شركت اشتادايران كه از سوي برادران ايدون، راه‌اندازي شده‌بود، مشغول به كار شدم. يك دكان تراشكاري هم داشتم، بعدها كه پسرم،‌ كوروش درايران به دنيا آمد،‌ به مرور در چند شركت ديگر هم مشغول به كار شدم و تا همين اواخر، در رشته‌ي مكانيك، كار كردم.»
او از روزهايي گفت كه آتش جنگ ايران و عراق، زبانه مي‌كشيد و تحريم‌ها، امان مي‌بريد. دينيار قلمي، گفت:‌ «در روزهاي تحريم، در روزهايي كه جنگ بود در ايران ماندم. بسياري از وسايل، وارد ايران نمي‌شد و مجبور بوديم خودمان بسازيم چنانكه بزرگترين لاستيك تراكتور را در شركت ايران‌تاير، ساختم و موتور ژيان را هم در شركت ديگري، طراحي كردم و با ياري همكارانم،‌ساختم.
واژه‌ها در سرم مشت مي‌كوبند و جلو مي‌روند. از گشايش چند كارخانه در كيش و كارآموزي در ژاپن گرفته تا روزهاي سختي كه نمي‌شد در خارج از ايران درس خواند و مدرك‌هاي كارشناسي خارجي، كاربرد چنداني نداشت. گوش مي‌كنم،‌ دور اتاق مي‌چرخم و چشم مي‌دوزم به يادگاري‌هاي روزهاي ورزش و كار در هند و ايران.
يك خانه‌ي جمع‌وجور با ديوارهاي سفيد  پر از عكس و مدرك ورزشي چسبيده‌اند به ديوار و خاطره‌هاي هفتادساله را رقم مي‌زنند. از آن جوان ورزشكار، امروز چند تار موي مشكي مانده‌است با يك هيكل تنومند ورزشي. دمادم رفتن، صدا مي‌زنم: «آقاي قلمي!»
چند چيليك عكس، دينيار قلمي را همراه با فرزندان و پسرش كوروش، ثبت مي‌كنند تا شايد چند روز ديگر، در ميان همه‌ي آن عكس‌هاي رنگي و سياه‌وسفيد يادگاري، كنار كيسه‌ي بوكس سياه‌وسفيد و افسر شكست‌خورده‌ي هندي، جا خوش كنند.  











فرتورها از فرزین فلفلی است.
./ف۸۹۲۴۷۱۰۳۰۱۱