چند ايستگاه در اتوبوس تندرو، پاي گفتوگوهاي مردم دربارهي هواي پاك
چند ايستگاه در اتوبوس تندرو، پاي گفتوگوهاي مردم دربارهي هواي پاك:
اتوبوسنشيني، خوشنشيني است
اشكان خسروپور:
پيرمرد، بارانياش را سفت پيچيده دور بدنش. كلاه بافتني سياهش، همهي صورتش را پوشانده. اتوبوس تندرو كه در ايستگاه «بهبودي» نگه ميدارد، خودش را ميچپاند ميان مسافران. جواني از جايش بلند ميشود. پيرمرد مينشيند و سردرد دلش باز ميشود.
امروز، 29 ديماه، نخستين روز از هفتهي هواي پاك است و اينجا، اتوبوس تندرو، يكي از وسايل حملونقل همگاني كه چند روز است، همهي رسانهها، بر لزوم بهرهگيري از آن، پافشاري ميكنند.
مردي آنسوتر، چند دقيقهاي است چانهاش گرم شده، از اتوبوسنشيني ميگويد و اينكه، اتوبوسنشيني، خوشنشيني است. بر اينكه بايد همه، هميشه اتوبوس سوار شوند تا سالم بمانند، پافشاري ميكند و شادمان است از اينكه با وجود اتوبوس، به موقع سرقرار ميرسد.
پيرمرد اما دلش پر است از هواي باراني و اتوبوسهاي تندرويي كه كند ميرسند و تاكسيهايي كه هرچقدر دلشان بخواهد پول ميگيرند.
پيرمرد نشسته است در رديف پاياني اتوبوس تندرو، همانجا كه چند پله از ديگر صندليها بالاتر است. ميگويد: «بچه كه بوديم، با 4 تومن، يك صندلي در لژ سينما بهمان ميدادند، امروز 100 تومان ميدهيم و بايد به زور، سوار لژ اتوبوس بشويم، تازه فيلم هم نشان نميدهند، تخمه هم نميتوانيم بشكنيم!»
راديو ميگويد: «هموطنان گرامي! امروز روز هواي پاك است. از خانههايتان با ماشين بيرون نرويد. امروز، روز اتوبوس و تاكسيهاست، روز دوچرخهها. درود بر دوچرخه، درود بر اكسيژن....»
ديگري، جوانتر است. ميگويد: «امروز پدرم داشت تلويزيون ميديد. مجري گفت كه امروز مردم كمتر ماشين بياورند. پدرم دويد به سوي پاركينگ و گفت، امروز خيابانها خلوتتر است، ماشين سواري حال ميدهد. هواي تهران كه درست نميشود، بگذار يك روز زودتر به سركار برسم!»
اتوبوس جلوتر ميرود و راديو، هنوز سخن ميگويد: «آرمان از پايهگذاري هفتهي هواي پاك كه از سال 1384 خورشيدي، در پي آلودگي 7 شهر ايران، پايهگذاري شد، توجه به لزوم كاهش آلودگي هوا در ايران و جهان است.»
پيرمرد، چند ايستگاه بعد پياده ميشود و جايش، مرد جاافتادهي كتوشلواري مينشيند. صداي راديو كه خاموش ميشود، صداي مرد درميآيد كه، «همهي ما، تقصير داريم. همه بايد تا جايي كه ميتوانيم در رفع مشكل بكوشيم. غر ميزنيم كه چرا هوا آلوده شده اما يادمان ميرود كه همين هفتهي پيش، خودمان با ماشين، ويراژ ميدادهايم. به پرتقالهاي ايراني ميگوييم گردوي نارنجي(!)، ميوهي كشاورز خودمان را نميخوريم و ميرويم سراغ گلابي فرنگي با چند برابر قيمت. با خريدن ميوه و جنس خارجي، كشاورز را بدبخت ميكنيم. چند سال ديگر كه كشاورزمان نان نداشت بخورد، ماشين خريد و آمد درون شهر پي مسافركشي، وقتي هوا را آلوده كرد و زمين كشاورزي را به باد داد، صدايمان در ميآيد.»
اتوبوس پر از همهمه شده است. جواني عينكي، با موهاي فرفري و شال گردن، خودش را به زحمت مياندازد ميان گفتوگو. عينكش را عقب ميدهد. همه كه چشم به دهانش دوختند، ميگويد: «اگر بخواهيم همهي دشواريها و آلودگيها را به گردن ديگران بيندازيم، راه به جايي نخواهيم برد، گام نخست را بايد خودمان برداريم، اگر به داشتههاي خودمان ارج بنهيم، اگر از اتوبوس، تاكسي و مترو بهره بگيريم، امكانات فراهم ميشود. هرچه بر سرمان ميآيد گردن خودمان است، از ماست كه برماست. به زور هم كه شده، با هر سختي كه هست بايد هوا را تميز نگه داشت، نبايد به يك هفته بسنده كرد، بايد هميشه به فكر بود، اگر نه يك روز، تر و خشك با هم ميسوزند.»
اين را گفت و از اتوبوس زد بيرون و ميان جميعت گم شد...
صدايش هنوز هم در گوشم زنگ ميزند:
هرچه بر سرمان ميآيد گردن خودمان است، از ماست كه برماست...