سرويس زرتشتيان-صداهاي هابيروشاباش، ميگفت كه پيرسبز نزديك است
صداهاي هابيروشاباش، ميگفت كه پيرسبز نزديك است
فرشيد منوچهري: با صدای «هابیرو هابیرو شاباش» بیدارشدم. دقت که کردم فهمیدم كه نزدیک پیرسبز شدهایم.
چهارشنبه، 26 خوردادماه رفتیم کسنویه، از آنجا قرار بود ساعت ٢ پسين با يك اتوبوس به پيرسبز برويم. از ساعت 2 تا 3و٣٠دقيقهي پسين، معطل ماندیم تا اتوبوس بیاید و سرانجام، یک مینیبوس آبیرنگ آمد و همهی ما را سوار کرد و به سمت پیر سبز راه افتاد.
سوار مینیبوس که شدم از خستگی بسيار، خوابم برد که یکدفعه با صدای «هابیرو هابیرو شاباش» بیدار شدم. دقت که کردم فهمیدم نزدیک پیر سبز شدهایم. نزديك به يكساعتو نيم در راه بوديم. از مینیبوس که پیاده شدیم خوشحال بودم که سرانجام به پیر سبز رسیدهايم که یکدفعه پیرزنی که باهم در یک مینیبوس بودیم، صدایم کرد و گفت: «جوون خسته نباشی اگه میشه این وسایل من رو هم برام بیار بالا».
من هم با خوشحالی براي اينکه کمکی کرده باشم، پذيرفتم، اولش فکر میکردم وسایلش سبک است اما هنگاميكه گرفتمشان، اصلا اینجور نبود. عرقریزان، زیر آفتاب گرم با کلی خستگی و وسيله، داشتم از سربالایی تند پیرسبز، بالا ميرفتم. کمی که بالاتر رفتم به پایین که نگاه کردم با خودم گفتم من که به قولی «جوونم» کم آوردم دیگر چه برسد به کسانیکه از آنها سنی گذشته است. چه خوب میشد اگر یک راهی پیدا میکردند که بالا رفتن و رسیدن به پیر آسانتر شود که نه پيرها، اذیت شوند نه ما جوانها.
هنگاميكه به خیلهی خودمان رسیدیم، وسایلها را گذاشتم و رفتم پای پیر. بعد برگشتم خیله و استراحت کردم. بیدار که شدم دیدم جمعیت بیشتر شده و برخي از مینیبوسهایی که رفته بودند، دوباره با مسافرها یا زیارتکنندههایی برگشتهاند. چندنفر هم از قبل، سرگرم ساختن فیلمی بودند که به گمانم مستندی دربارهی پیر سبز بود که توي شلوغی پیرسبز با کلی بچه، کار ساده و آسانی نبود.
ساعت 8 شب دوباره مینیبوسها برگشتند و دوباره پیرسبز، خلوت شد. شب نزدیکهای ساعت 12و٣٠دقيقه بود که تور کرمانیها رسید و پس از آن، بامداد پنجشنبه، تور تهرانیها و بعدش شیرازیها و خلاصه کمکم خیلههای پیر سبز داشت پر میشد. من تنهایی و با چندتا از دوستانم آمده بودم و ما تنها چند کنسرو و پفک و نان داشتیم که بخوریم. توي خیلهی ما صبحانه، پفک و نان سرومیشد و شام و ناهار هم کنسرو و نان. البته بیشتر وقتها هم از نذريهايي که دهش میشد، بهره ميبرديم، خلاصه اينكه گرسنه نمیماندیم.
پیرسبز شلوغ بود ولی جا داشت كه خیلیهای دیگر هم بیایند. برنامههای «بزن و بخون» هم بود اما نه مثل قدیمها و هرکس مشغول کار خودش بود.
ساعت نزديك ١ بامداد بود که رفتم پای پیر. تعجب كردم چون مردم بسياري پاي پير بودند. مردم را كه دیدم که تا آن هنگام شب بیدار نشسته بودند تا اوستای گاه «اشهن» را بخوانند، توي دلم به اينهمه همت، آفرين گفتم.
پس از اینکه از پای پیر برگشتم با دوستانم رفتیم همهجاي پیرسبز را دیدیم و تا صبح باهم حرف زدیم. صبح جمعه هم مثل همیشه صبحانه نان و پفکمان را خوردیم. ساعت 8 سوار مینیبوس شدیم و رفتیم به شهر یزد تا از آنجا به تهران برگردیم.
اما توي راه همهاش داشتم به آن صداي هابيروشاباش كه بيدارم كرد و آن تصويري كه از پيرسبز از درون مينيبوس ديدم و شوقي كه مرا واداشت تا پلههاي پير را با همهي خستگي و آفتابي كه بر سرمان ميتابيد، تند و تند بالا بروم، فكر ميكردم.