سرویس تاریخ: داستان تاریخی(30)
داستان تاریخی(۳۰)
مباد که از بد بتر شود
بوذرجمهر پرخیده: هنگامی که خبر به پدر می رسد، فرنگیس پنج ساله است. دختری با هوش است و از گریه و زاری مادر می فهمد که چه روی داده است. هنوز چند روز از فالی که پدر و مادر گرفته بودند، نگذشته بود. مادر فیروزه ، یک روز پیش از سفر شاهرخ به اروپا، به او گفت کتاب حافظ بیاورد تا تفالی بزند و ببیند جنس های گمشده پدر که برای شرکت تلفن خریده بود در روسیه پیدا خواهد شد یا نه. غزلی آمد که در آن این بیت بود:
روزی اگر غمی رسدت تنگدل مباش / رو شکر کن، مباد که از بد بتر شود
با اینکه پدر و مادر با این سفر موافق نبودند، ولی با اسرار، شاهرخ می خواست برای ادامه تحصیلات با شاهزاده «پرنس ارفع الدوله» از راه بوشهر به اروپا برود. شاهرخ و ارفع الدوله و دو جوان دیگر با کالسکه حرکت کردند. چون معروف بود که پرنس ارفع الدوله همیشه همراه خود جواهرات گرانبها دارد، دزدان قشقایی به کمین نشستند. به یکباره دزدان سواره با تیراندازی از پی کالسکه می تازند. یکی از گلوله ها به تصادف به قلب شاهرخ می نشیند و در دم جان می سپارد.
به پدر تلگراف می زنند که با جسد چه کنیم؟ او می گوید اصل که از دست رفته با فرع چه می توان کرد. جسد را به دور از چشم پدر و مادر در مدرسه تربیت در آباده دفن می کنند. بعدها پدر اتاقی بالای آرامگاه پسر می سازد و سنگی بر گور پسر می نهد. پدر و مادر از آن پس روز خوش ندیدند.
بر گرفته از کتاب خاطرات ارباب کیخسرو شاهرخ