سرویس تاریخ: داستان تاریخی(27)
داستان تاریخی(۲۷)
می دانست رویش را زمین می زنند
بوذرجمهر پرخیده: شادروان ارباب کیخسرو شاهرخ در اثر بی مبالاتی دو فرزندش افلاتون و شابهرام که هر دوی آنها خسارات و قرض های بسیاری به گردن او گزارده بودند، بسیار ناراحت و تهی دست شده بود. از تهیدستی و مقروض بودن ارباب اکثر رجال زرتشتی که زمانی از پرتو نام و توجهات ارباب املاک و اموالی فراهم کرده بودند، آگاه بودند. برای همین بود که برای رفع احتیاج مادی و به عنوان قرض به آنها رو نمی زد زیرا می دانست که به بهانه های مختلف رویش را به زمین می زنند.
چون اخلاص مرا به خودش می دانست نامه خصوصی به من نوشت که اگر ممکن است مبلغ دوهزار تومان به ایشان برسانم. با فرع آن پرداخت خواهند کرد. منهم دستم خالی بود زیرا حقوقم نسبت به هزینه آن روز که هشت نفر را می بایست اداره کنم ناچیز بود و موجودی هم که به درد بخورد در دست نداشتم.
از افلاتون سیوشانسی خواستم که اگر می تواند برای این منظور مبلغی به قرضم بدهد. نامبرده قبول کرد و مبلغ یک هزار تومان داد. پری خواهر همسرم نیز هشتصد تومان به قرضم داد. یک هزار و هشتصد تومان را به ارباب رساندم. چیزی از آن زمان نگذشته بود که خبر رسید که ارباب کیخسرو را شبانه در خیابان نزدیک خانه اش کشته اند و جنازه اش را در خیابان پیدا کرده اند.
برداشتی از خاطرات هرمزدیار نوروز همتی
داستان تاریخی(26) - وقف نامه دینیار اردشیر