سرویس زرتشتیان - گفت وگو با لرد بیلی موریا
لرد بیلی موریا و سخنرانی دوست داشتنی اش در کنگره
لردها هم شکست را تجربه می کنند

اشکان خسروپور: شايد او تنها كسي باشد كه وقتي لب به سخن گشود، همه ساكت، بر جايشان ميخكوب شدند و چشم به دهانش دوختند كه ببينند چه ميگويد. لرد كاران بيليموريا، كه نزديك به ٤٨ سال از زندگانياش ميگذرد، تنها كسي است كه فرنام «لرد» را به عنوان يك پارسي (درواقع)غيرانگليسي يدك ميكشد.
او كه قرار بود سخنران نخست همايش جهاني زرتشتيان در دوبي باشد، گفتارش را به شيوهي كتابهاي روانشناسي، بايك خاطرهي شخصي از زندگياش آغاز كرد، ساده و گيرا و موثر.
او از لزوم دقت در كارها و مديريت درست انجمنها سخن گفت و اين را، به خاطراتش پيوند داد. او گقت: «روزي همراه با مادر باردار و پدرم، سوار بر scooter بودهاند كه تصادفي اتفاق ميافتد. در اين ميان تنها برادري كه به دنيا نيامدهبود از ميان ميرود و هيچكس آسيب جدي نميبيند و من بسيار شادمانم چون ممكن بود بسيار بدتر از اينها اتفاق بيفتد. فكرش را بكنيد، هركدام از فرنشين سازمانها و انجمنهاي ما به رانندهي همان scooter ميمانند و واي به حالشان اگر اشتباه كنند، شايد بهايي كه بايد براي اشتباهشان بدهند، اينقدر ارزان نباشد.»
لرد بيليموريا به اينجا كه رسيد از زندگياش گفت و از آرمانهايي (:اهدافي) كه در ذهن داشته و دارد، او از باورهايش هم گفت و تو چه راحت ميفهميدي كه اين مرد، نه در پي خودنمايي است ونه در پي بزرگنمايي آن چيزهايي كه دارد.
او از زماني گفت كه ميخواستنداز هند به انگلستان مهاجرت كنند. گفت كه در آن زمان همه و حتا خانوادهام ميگفتند كه پسر! تو در زندگي هيچي نمي شوي. هركار ميخواهي بكن و هرچقدر هم كه دوست داري درس بخوان اما باور كن به هيچ جا نميرسي. ميداني چرا؟ تنها به اين شوند(:دليل) كه تو يك خارجي هستي!
او در يك بخش ديگر از سخنش از شكست خوردن هم گفت و تو فهميدي كه لردهاي انگلستان هم گاهي زمين ميخورند و گاهي حتا اين زمينخوردنها، تا مرز از دست دادن همهي زندگي برايشان پيش ميرود.
بيليموريا از تلاش كردن گفت. از شمار كم زرتشتيان جهان هم گفت. از اينكه مهم نيست ما زرتشتيها در جهان چقدر هستيم، بلكه مهم اين است كه ما براي جهان چقدر ميتوانيم مفيد باشيم!
او گفت: «زماني كه در دانشگاه درس ميخواندم چندبار براي گرفتن فرنام (:لقب) لرد تقاضا دادم هربار ميگفتند تو نميتواني چون پارسي هستي و ما تاكنون يك لرد پارسي نداشتهايم.
او از نگاه مردم هم چنين گفت: «به من گفته بودند تو از سرزمين گاندي هستي! خجالت بكش! ميداني اگر گاندي اكنون زنده بود، چه ميگفت؟ من پاسخ دادم كه اگر گاندي زنده بود، من يك نوشيدني مارك كبرا، يعني شركت خودم را به او ميدادم و ميگفتم نگاه كن گاندي! اين نوشيدني، محصول كشورتوست. اين، يكي از بزرگترين شركتهاي نوشيدني در دنياست. گاندي نگاه كن و به خودت بناز و به مردان سرزمينت!»
«لرد كاران بيليموريا» به اينجاي سخن كه رسيد، گفت: «ميدانيد اگر كسي روبهرويم بايستد و بپرسد به عنوان يك لرد پارسي چه حسي داري، چه ميگويم؟ من خواهم گفت كه من احساس افتخار ميكنم به مليتم، به باورم و بيش از همه به زرتشتي بودنم.» راستش را بخواهي، جملهاش شبيه كليشهي فيلمها بود، اما يك چيزي در وجودش نهفته بود، يك چيزي كه مو را به تن آدم سيخ ميكرد. هنگامي كه گفت از پارسي بودنم احساس افتخار ميكنم، انگار سرود اي ايران را شنيده باشم. مو به تنم سيخ شد!
لرد كاران بيليموريا، با اين چنددقيقه سخنراني، همه ي آن چيزي كه بسياري از ما، در ذهنمان از پارسيها ساختهآيم را به هم ريخت. ديگر ياد گرفتم كه پارسيها را مرفه بيدرد ندارم. باور كنيد آنها هم همچون ما ميخندند و گريه ميكنند. آنها هم مثل من و تو، آنقدر سختي ميكشند تا سرانجام «لرد» ميشوند، براي خودشان كسي ميشوند و سري ميان سرها در ميآورند.
در روزگاري كه همه، براي حفظ موقعيتشان هركاري ميكنند و براي بالا كشيدن خودشان به هر نيرنگي دست ميزنند، او از آن آدمهايي است كه با شناختن فرصتها، خودش را بالا كشيد نه با شناختن ضعفا. نميخواهم بگويم او يك فرشته بود، اما هرچه كه بود، دوستداشتني تر از آن چيزي بود كه تا پيش از اين ميپنداشتم.