سرویس زرتشتیان- گپ خودماني با الهيار دبستاني
از پشتيباني چند نفر براي سفر تا همازوري پارسيان و زرتشتيان
خبرنگار امرداد- اشكان خسروپور: چنددقيقه مانده به سال تحويل خارجيها، مينشينيم پشت ميز سفيد. هم من ميترسم هم او. هردويمان از يك چيز ميترسيم، از اينكه مبادا فرصت ديگري براي گفتوگو برايمان پيش نيايد. نشستيم و از هر دري كه بگويي سخن رانديم. از كنگره گفتيم و كاستيهايش. كلاهمان را قاضي كرديم.
پرسيدم چرا چند نفر را براي شركت در كنگرهي جهاني زرتشتيان پشتيباني كردهايد؟ چرا هزينهشان را شخصا پرداخت كرديد؟ و او گفت: «ما مي خواستيم موسيقي ايراني پايدار بماند. ميخواستيم به آن دسته از پارسيها كه بيشتر با موسيقي غربي خو گرفتهاند بفهمانيم كه سرزمين مادريشان چه زيباييهاي دارد. اين بود كه به دنبال يك گروه موسيقي گشتيم. يك نفر گروه موسيقي سازمان جوانان زرتشتي(:فروهر) را پيشنهاد داد كه سخن درستي بود، پس آنها را پشتيباني كردم تا هنر ايران را به نمايش بگذاريم. از سويي دو تن ديگر را هم پشتيباني كردم تا به عنوان كمك مترجم، همراه گروه باشند تا اگر كسي خواست از كنگره چيزي بفهمد و بهرهاي ببرد، مشكلي نداشتهباشد.
دبستاني، به اينجا كه رسيد به حضور يك خبرنگار بيطرف در كنگره اشاره كرد و گفت: «از نگاه من امرداد نشريهي بيطرفي است كه ميتوانست اين همايش را پوشش دهد، از همين رو يكي از خبرنگاران امرداد را براي اينكار برگزيديم.»
چددقيقه ماندهاست به تحويل سال نوي ميلادي. آهنگ تند غربي و رقص نور غريبي، جلوي چشمم، توي گوشم رژه ميرود. ميپرسم با وجود همهي اين پشتيبانيها و هزينههايي كه شد، گروه موسيقي ايراني هيچ برنامهاي نداشت. چرا؟
كه الهيار دبستاني گفت: «بايد دستاندركاران كنگره مجوز لازم را ميگرفتند اما نتوانستند. راستش را بخواهي بيشتر تقصير از خودمان بود كه دير اقدام كرديم. اين ديركردها، كارها را در چنين كنفرانسهايي سخت ميكند. ميدانم كه براي برگزاركنندگان اين همايش همين مشكل براي موضوع مترجم همزمان هم پيش آمد.»
خواستم ببينم راست است كه ميگويند پارسيهاخودشان را از ما جدا ميدانند يا نه؟ راست است كه ميگويند ما برتريم و شما....؟راست است كه ميگويند پارسيها ما را دوست ندارند؟
خواستم از خلق و خوي پارسي ها بپرسم، از فرهنگشان، از بينش و منششان. پرسيدم: راست است كه ميگويند پارسيها آدمهاي خشكي هستند و خوب با ما تا نميكنند؟!
اين را كه پرسيدم، ليوان قهوهاش را گذاشت روي ميز و شروع كردن به خنديدن. گفت: «نه، كي همچين چيزي گفته؟ از پارسيها مهربانتر پيدا نميكني. از لرد بيلي موريا بگير تا بهرام پاستاكيا، نمايندهي سازمان ملل، همهشان بامداد تا شامگاه باهات نشست و برخاست ميكنند و گپ ميزنند. صميميتر از پارسيها، فكر نكنم بتواني پيدا كني!»
يادم افتاد كه در اين چندروز با خيليها گپ زدهام و چقدر راحت با هم دوست شدهايم. يادم افتاد كه پسر جواني، همسن و سال خودم، توي اتوبوس پيله كرده بود كه زبان فارسي يادم بده. گفت من تهران را دوست دارم تو چطور؟ بمبيي را دوست داري؟ يادم افتاد كه جقدر راحت توانستهبودم با همه رابطه برقرار كنم و بيپرده، توي نگاهشان دوست داشتن را بفهمم.
توي همين فكر و خيالها بودم كه مسوول هتل روي شانهام زد و به خارجي گفت: «سال نو مبارك!»
بلند شدم بهش دست دادم و سال نويش را تبريك گفتم. نيمنگاهم افتاد به درون تالار جشن، چقدر شلوغ بود. الهيار دبستاني خنديد و گفت: «فلاني. برو داخل. تو جوان هستي، برو!»
خنديدم. رفتم داخل و ديگر الهيار دبستاني را نديدم. همين!