داستان تاریخی(۱۵)
چگونه روستای «مبارکه» با پنج هزار روپیه خریداری و آباد شد


فیروزه فرودی: او نمی­ توانست ببیند که زرتشتیان در کشور خود رو به نیستی و نابودی بروند. او این همه شوربختی و آوارگی را برای همکیشان خود روا نمی دانست. او می خواست همه زنان و مردان پارسای زرتشتی  با دیگر هم میهنان شان در راه آبادانی ایران دست به دست هم بدهند و به دور از هرگونه نابرابری در راه پیشرفت کشورشان بکوشند. او برای چاره جویی رهسپار بمبئی شد و در خانه شادروان «اردشیر داد اشیت»، یکی از پارسیان وارسته به کار پرداخت. زندگی آزاد زرتشتیان هند را با همکیشان خود در ایران مقایسه می کرد و از این همه تفاوت سرخورده شده بود. چهره افسرده و غمگین ولی با اراده مرزبان، اردشیر را کنجکاو کرد. مرزبان را به گوشه­ای فراخواند تا از درددل او آگاه شود. مرزبان به روشنی سختی‌های زرتشتیان ایران را برای او گفت. اردشیر نگران و ناراحت شد. او با مرزبان مدت‌ها به گفت‌وگو و تبادل اندیشه پرداخت تا راهی پیدا کنند. اردشیر با بزرگواری پنج هزار روپیه، که در زمان خود پول زیادی بود، در اختیار مرزبان ظهراب گذاشت تا روستایی را در زمین‌های بایر یزد خریداری کرده و زرتشتیان آواره و سرگردان را در آنجا جای دهد. مرزبان با دست پر و چهره­ای خندان و آرزوهای بزرگ به ایران بازگشت. او پس از روزها تلاش شبانه‌روزی، جایی را پیدا کرده و در آنجا به کندن قنات پرداخت و با یاری بهدینان در راه آبادانی آنجا گام برداشت. زرتشتیان آواره را به آنجا کوچ داد و زندگی خوش و خرمی را آغاز کردند. به فرخندگی و مبارکی، آن روستا را «مبارکه» نام نهادند و توانستند از راه کشاورزی زندگی خوبی را درآنجا برای همکیشان بی پناه فراهم کنند.

در اين راستا :
داستان تاریخی (14) :
دكتر اسفنديار يگانگي دهش كرد ، با دوهزار تومان هم ني‌ساز شدم هم ني‌نواز