داستان تاریخی(11) - خرم رفت، من نتوانستم بروم
داستان تاریخی(11)
خرم رفت، من نتوانستم بروم
خرم رفت، من نتوانستم بروم
بوذرجمهر پرخیده: روزی با بار سنگین پشت الاغم، در شهر یزد می رفتم و خودم با پای برهنه دنبال حیوان. به زیر بازار لرز كیوان رسیدیم. زمین آبپاشی شده بود. چون خر جلو بود، رد شد. جلوی من گرفتند و گفتند:
«تو بچه گبری وپایت برهنه. زمین ما را نجس و پلید نباید بكنی. نباید از اینجا بگذری!»
من به گریه افتادم. گفتم: «خرم رفت. چه باید بكنم؟»
گفتند: «خرت را برمی گردانیم و نگه می داریم. تو از این كوچه برو. سر كوچه كه رسیدی به دست چپ بپیچ. از كوچه دیگر برگرد. زمین آنجا خشك است و نجس نمی شود.»
به اجبار به دستور آنان عمل كردم. خرم را نگه داشته بودند. گرفتم و به راه خود ادامه دادم.
برگرفته از خاطرات اردشیر خاضع
در اين راستا :
داستان تاریخی(10) - این كُشتی به تو نخواهم داد كه بندِ تفنگ كنی
داستان تاریخی (٩) - خيمه مشروطيت جمله سياهپوش شد
+ نوشته شده در یکشنبه ۲۹ شهریور ۱۳۸۸ ساعت 8:34 توسط امرداد
|