گفتاری پیرامون دين و هويت

فرزانش فرهمندی یا روشن درونیموبد ک.جمشيدي: مي‌دانيم كه بر بنیان فرزانِ زرتشتي ـ گاتهايي، دين، دانایی و آگاهي از دانش راستين زندگاني است.به گفته‌ي ديگر فلسفه‌ي دين گاتهايي رهيافت از جهان‌شناسي به خودشناسي و از خودشناسي به خداشناسي است.
البته مي‌دانيم كه اين گفته‌ها و فرازها زيبا بوده و به گوش و ذهن زيبا و شايسته و خردمندانه مي‌رسند. اما دشواری در آنجاست كه رسيدن به دانش راستين يا جهان‌شناسي و خودشناسي و از اين ره به خداشناسي رسيدن، كاري نيست كه آغاز و پايان آن و همچنين فرآيند آن، با ريزه‌كاريهايش روشن باشد. از سوي ديگر مي‌توان گفت كه هر دين و باور نيز، دانش خود را در مورد جهان حقيقت دانسته و از آن ديدگاه جهان و خود را ویمندی(:تعريف) و بازشناسي مي‌كند.
به هر روي اين يك ویمندی زيربنايي از دين ايراني ـ زرتشتي است. در واقع اين انسان است كه در مركز قرار گرفته است و خود و خداوند را شناسايي و پيدا مي‌كند و مي‌فهمد. اما در آن‌سو، دین‌های بزرگي(:دارای هواداران بسیار) وجود دارند كه خدا ـ مركز هستند به اين مفهوم كه در آنها، دين رویهمی است از دستورات خدايي و الهي، از راه پيام‌آوراني كه با همه‌ي ويژگي‌هايشان تنها رسانندگان پيام و در واقع “فرمان‌ها” بوده‌اند. اينها به جاي خود، اين قلم بيشتر ازين وارد اين مقوله نمي‌شود.
بنا بر سرشت انسان و فرآیند پيش از تاريخ و دوران تاريخي زندگيش فرهنگ‌هاي گوناگوني در چهارگوشه‌ي جهان پديد آمده و با اديان گوناگون آنچنان گره خورده‌اند كه گاه فرهنگ بومي نيز نام دين به خود گرفته است، آنچنانچه بخش مهمي از “هويت‌” ديني و فرهنگي مردمان از برآيند چنين آميختگي شكل يافته است. اين هويت‌ دو نقش بسيار مهم و ناساز(:متضاد) در چوني و چگونگي(:كيفيت) زندگاني مردم و پيوند ميان آنها بازي مي‌كند:
ـ به “هستي”ِ مردمان مانا(:معنا) و شکل مي‌دهد، چهارچوبِ ارزش‌ها را مي‌سازد تا باور بيافريند و به هم نزديكشان ‌كند.
ـ از سوي ديگر، هويت به منزله‌ي آوند(:ظرف) بسته‌اي مي‌شود كه نيروي جاري و آزاد و آفريننده را به شكل بسته‌اي – دگم و خشك – در مي‌‌آورد كه اگر با دگم‌هاي موجود در دنيا رو‌در‌رو قرار گيرد، سرچشمه‌‌ي برخوردهاي هميشگي مي‌گردد.
بنابراين آرماني‌ترين شيوه‌ي زندگاني براي يك همزيستي و همسايگي در آرامش در اين جهان خاكي مي‌تواند بگونه‌اي باشد كه ميان چهارچوب‌هاي ارزش‌گذاري و باورهايي كه انسان‌ها به منظور تبيين جهان دارند هماهنگي‌ و توازني وجود داشته باشد، زيرا اين باورها به منزله‌ي سرچشمه‌اي خواهند بود براي چاره‌انديشي در زندگي و اميد به آينده.
براستي گفتگوي اساسي بر سر آن است كه “هويت” چگونه مي‌تواند ارزش‌ساز و سازنده باشد بجاي آنكه دگم‌ساز گردد و ويرانگر.
اجازه بدهيد براي روشن‌تر شدن نمونه‌هايي بياورم. نخست چند نمونه از جنبه‌هاي ناسازنده‌ي هويت :
ـ هنگامي كه نمودهاي ظاهري فرهنگي‌ ـ ‌بيولوژيكي، مانند نژاد، رنگ پوست، زبان گفتگو يا “زبان دين” و حتا دست‌بردن در شكل خداداديِ آلت جنسي پسران و حتا دختران، جزوي از ارزش‌هاي ديني به شمار مي‌آيند و بر اساس آنها اختلاف و جدايي بنيادين ميان انسان‌ها ارزش‌سازي مي‌شوند.
ـ پيدا شدن چيزها و مكان‌هاي “مقدس” كه هم مي‌توانند ارزش و اثر مثبت و هم منفي بر روي پیوند میان انسانها و همبودگاه‌های ديني داشته باشند. پديده‌هايي مانند “بيت‌المقدس” و... مشكلات پيرامون آنها،  كتاب‌هاي ديني و حتا پيامبران و پیشوایان و غيره كه “تعصب” بر روي آنها و “مقدس” دانستن‌شان، به گونه‌اي كه هر سخن ترديدآميزي در مورد آنها به دشمني و ديگرآزاري مي‌انجامد.
مهمتر از همه، خشك‌انديشي انسانها در ديدنِ جهان از يك ديدگاه خشك جزمي و درنتيجه تاب نياوردن انديشه‌ي مردماني كه گيتي را به شيوه و رنگ ديگري مي‌بينند و باور دارند كه سرانجام تلخ آن برخوردها و جدايي‌هاست.
و اما جنبه‌هاي مثبت و سازنده‌ي هويت مي‌تواند چنين باشد :
ـ فرهنگ مشترك(:سنت‌ها، آيين‌ها، زبان، مليت و…) كارگزاري(:عاملي) است براي هماهنگي  و يگانگي انسانها، دستكم در چهارچوب آن فرهنگ
ـ دسترسي به يك جهان‌بيني
در اينجا با دو تركيب ويژه روبرو مي‌شويم:
1ـ هويت به منزله‌ي فرهنگ
2ـ هويت به منزله‌ي جهان‌بيني و سيستم‌ باوري
بخش نخست كه هويت فرهنگي است خواه ناخواه پديد مي‌آيد، چونكه بودنش سرشتی و براي زندگي گروهی بایسته است. نكته‌ي شايان توجه جهان‌بيني و سيستم ارزش‌گذاري است كه مي‌تواند هويت فرهنگي را، چه در درون خود و چه در برخورد با سيستم‌هاي ديگر سازنده و يا ويرانگر سازد.
اين پيشگفتار ما را به چنين برآيندي مي‌رساند كه “سيستم باوري” سازنده و فراگير آن است كه همگاني و جهان‌مدار يعني زيربنايي و بنيادين، و آگاه‌كننده و آورنده‌ي آرامش براي انسان بدون مطرح كردن رنگ، مذهب، زبان، جنسيت و عقيده‌ي سياسي باشد. اگر هويت فرهنگي از چنين نظام ارزشي والايي برخوردار نباشد، به ضد ارزش سقوط مي‌كند كه ويرانگر است.
سرانجام آنچه ناشي از اراده و گزينش آزاد انسان و از روي مسئوليت شناسی و آگاهي نباشد و با خشك‌باوري(:دگماتيك)، چه به شكل “فرمانهاي خدايي” چه بگونه‌ي “دين اول و آخر” يا “پيامبر اول و آخر” يا “سرزمين مقدس” يا “نژاد برتر” يا “زبان برتر” و “زبان خدايي” و غيره همراه باشد، ضد ارزش بوده و ويرانگر خواهد بود، مگر آنكه همه‌ي انسان‌هاي دنياي پهناور از يك نژاد، يك زبان، يك دين، يك پيامبر، يك خدا و يك سرزمين مقدس بشوند!! آيا چنين چيزي شدني است؟ و يا اگر هست دلخواه و ايده‌آل است؟ به راستي تا  چه اندازه انسانها بايد در اين راه فدا شوند و كشته شوند تا انسان “خوشبخت” گردد!؟

در همین راستا بخوانید:
پیرامون واژه‌ي اوستایی خورداد یا هَئوروَتات (:Xordâd – Haurvatât)