داستان تاریخی(۱۳)

غارت روستاهای یزد به دست فراش های حسین کاشی 


بوذرجمهر پرخیده: حسین كاشی كه خود را سردار می خواند، با فرّاش‌هایش به مردم و زیردستان زور می گفتند و با زور و ستم آنها را لخت می كردند. شكیبایی مردم تمام شده و به تهران شكایت می‌كنند و خواستار برکناری او می شوند. مردم و بازرگانان بارها به مركز شكایت و فرماندار دیگری می‌خواهند تا اینكه با دستور تهران او را از فرمانداری یزد برمی‌دارند. روزی كه می‌خواست از یزد به تهران برود، چون روستای اله‌آباد سر راه او و فرّاشهایش قرار داشت، مردم از ستمكاری و چپاول آنها پشت كوه دخمه پنهان شدند. تنها مادرم و من ــ كه كودك بودم ــ در روستا ماندیم. مادرم پشت در ایستاده بود که فرّاش‌های حسین كاشی آمدند و كرباس بافته شده همسایه مان را از كارگاه بیرون كشیده، زیر لباس دور بدن خود پیچیدند. مادرم از درزِ دَر آنها را می‌دید.
مادرم مرا برداشت و دنبال فرّاش‌ها به راه افتاد. میدان كوچكی در آن نزدیكی بود. در گوشه آن یك اتاق بود متعلق به یك زن جعفرآبادی. چهار فرّاش لگد به در می زدند كه در را بشكنند و كالای او را بردارند. مادرم پیش رفت و گفت: «چرا درِ خانه مردم را می شكنید؟»
گفتند: «ما شراب می خواهیم!»
«اگر قول بدهید كه اینجا بنشینید و به دنبال من نیایید، شراب برایتان می‌آورم.»
شرط مادرم را پذیرفتند و در همانجا روی زمین نشستند. مادرم مرا به خانه برد. مقداری نان خشك در سفره كرده به من داد و خودش یك قرابه شراب با چهار جام كوچك رویین برداشت. به میدان آمده برابر آنها به زمین گذاشت و گفت: «این شراب و نان! بنوشید و بخورید.»
مادرم مرا با خود برد تا دَم دروازه و همانجا ایستادیم. از دور سواری به نظرمان آمد. مادرم جلو اسبش را گرفت. سوار اسب را نگاهداشته، پرسید: «مادر! كاری داشتید؟»
مادرم جواب داد: «بله، چند نفر آمدند در ده، درِ خانه مردم می شكنند و غارت می‌كنند. اكنون هم با هم نشسته و شراب می‌خورند.»
گفت: «مرا نزد آنها ببر!»
مادر گفت: «از اسب پیاده شو كه با هم برویم.»
سوار افسار اسب را به دست گرفته، مادرم و او دنبال هم رفتند تا رسیدند به شرابخوران غارتگر. آنها تا سوار را دیدند بلند شده سلام دادند. سوار به آنها نهیب زد كه: «برای چه به اینجا آمده‌اید؟ این نان و شراب چیست كه زهرمار می‌كنید؟»
جوابی ندادند.
مادرم به سوار گفت: «باید كرباس مردم را كه از كارگاه بیرون كشیده زیر لباس خود پنهان كرده‌اند، پس بدهند.»
سوار گفت: «دكمه‌های سرداریتان را باز كرده، پارچه مردم را پس بدهید.»
آنها هم چنین كردند. سوار آن چهار نفر را به جلو انداخته، براه افتادند.
مادرم به من اشاره كرد: بیا تا دم دروازه همراه آنها برویم. تا خارج شدن از دروازه چند نفر از فرّاش‌های دیگر رسیدند. سوار، یكی را در دروازه نگاهداشته، دستور داد كسی را نگذارد داخل ده شود. چون آنها رفتند، مادرم نیز رفت و من همانجا ماندم. پس از نیم ساعت یك درشكه پیش آمد. فرّاش هم راه خود پیش گرفته، رفت. ایستادم تا درشكه سر رسد تماشا كنم. به محض رسیدن درشكه به چالاكی دست زده جایی را که سورچی نشسته بود گرفتم و همراه درشكه می دویدم. دو نفر در درشكه بودند.
یكی از آنها گفت: «پسرم چه می خواهی؟ بگو تا بدهم!»
گفتم: «چیزی نمی خواهم. می خواهم سردار حسین کاشی را ببینم كه كیست.»
گفت: «منَم. چكار داری؟»
گفتم: «پس دیگر كاری ندارم!»
به سورچی گفت: «آهسته كن و اسب را نگهدار. گفت: اگر پول لازم داری بگو بدهم.»
گفتم: «نه.»
درشكه به سرعت رد شد. پیش مادرم رفتم و مردم روستا كه پشت كوه پنهان شده بودند برگشتند به خانمان خویش.

 در اين راستا :
داستان تاریخی(12) : نه یک ریال، نه دوریال، ... یک میلیون تومان ورشکست شدم