سرویس شاهنامه- معنا در لایههای ژرف شاهنامه وجود دارد
معنا در لایه های ژرف شاهنامه وجود دارد

آناهید خزیر: دومین مجموعه درسگفتارهایی درباره فردوسی با سخنرانی دكتر سعید حمیدیان استاد دانشگاه علامه طباطبایی و شاهنامهپژوه در شهر کتاب مرکزی برگزار شد و در این جلسه به «خصلت کنایی شاهنامه، راز فرازها و فرودها» پرداخت.
سعید حمیدیان شاهنامه پژوه به دانشجویان درباره فراگیری شاهنامه تأكید كرد و گفت: دانشجویان باید شاهنامه را به عنوان نخستین زبانآموز دریابند زیرا رگ، ریشه، شناسنامه و پیشینه ایران به شمار میآید، سادهلوحی است اگر تصور كنیم بدون شاهنامه میتوانیم وارد عوالم دیگر مانند عوالم خاقانی، مولانا، حافظ و ... شویم. آیا حس نمیكنیم خاقانی نشانهای از فردوسی را در وجود خود دارد همچنین نظامی نیز از فردوسی تقلید كرده است.
حمیدیان از جهاتی منكر ارزشهای اسكند نامه نظامی نیست ولی معتقد است اسكندرنامه بهطور كلی دارای مشكلاتی در برابر شاهنامه است. فردوسی در وجود نظامی به شكل پیدا و پنهان وجود دارد و گاهی بدون ذكر نام با او معارضه میكند. وقتی مولانا در غزل عرفانی خود با سخن حماسی صحبت میكند قطعا فردوسی در وجود او بوده است وقتی به حافظ میرسیم از یاد نبریم كه اگر فردوسی نبود حافظ نمیتوانست غزلهای حماسی را بسراید.
وی افزود: ملیت ما با شاهنامه آغاز شده و شاهنامه همه عزت ما بهشمار میآید و اگر شاهنامه در وجود ما بود حال ما چنین نبود و با نشانههایی از شاهنامه هیچ دشمن حقیری یارای آن را نخواهد داشت كه دشمن به خاك ما تجاوز كند.
این شاهنامهپژوه ویژگی خاصی را در شاهنامه بیان كرد و گفت: این ویژگی خاص را خصلت كنایی در شاهنامه مینامم و مرادم از خصلت كنایی این است كه آیا میتوان بعضی قسمتهای شاهنامه را بدون ذكر رویداد دیگری تداعی كرد. من معتقدم كه وجه كنایههای شگرف و عمیقی در شاهنامه وجود ندارد و نسبت به رویدادهای تاریخی در روزگار فردوسی مطرح شده است. كسانی كه با شاهنامه انس داشته باشند میدانند كه كار سختی نیست. حتی میتوان در اشعار نظامی بیتی یافت كه بدون هیچ قرینهای در مقابل یك گزینه از اشعار فردوسی قرار گرفته باشد.
حمیدیان معتقد است شاهنامه تداعیهای بسیاری دارد و یك نوع اثر نوستالژیك است و بنای غم غربت در آن به روشنی آشكار است. فردوسی همنشین غم غربت است و به زمانهای دور كه زمان شكوه و عزت ایرانی بوده است مربوط میشود. فردوسی در سده چهارم زاده شده و باید وی را از دوره سامانی دانست و سبك آن حماسی است اما هنگامی كه نوستالژیك میآید اصل و ریشه مطرح میشود و یك رویدادی كنایتی همراه آن دوره دیگر پیش میآید. فردوسی در مورد سرایش شاهنامه ابیاتی دارد كه نوستالژیك است و غم غربت دارد.
وی افزود: در شاهنامه سه پادشاه مطرح میشود. اولین پادشاه گشتاسب و دومی خسروپرویز است. اولی در دوره پهلوانی شاهنامه وجود دارد و دومی در قسمت تاریخی گونه قرار میگیرد. آن قسمت تاریخی با اسطوره مخلوط شده است و سرانجام محمود غزنوی مطرح می شود كه در زمان فردوسی میزیسته. آیا بررسی زندگی این پادشاهان همدیگر را تداعی نمیكنند هر سه اینها پادشاهان جبار بسیار قدرتمندی هستند و هر سه میخواستند تسلط فراگیر بر كشور داشته باشند و هر سه به گونهای احترام پهلوان و بزرگان را از یاد برده و حرمت بزرگان را میشكستند. گشتاسب نتوانست با رستم چنین كند و تودهنی محكمی از جانب رستم خورد چون رستم موجودی نبود كه اینگونه كارها را بتابد. گشتاسب این بنا را گذاشت و به گونهای تداعی كرد با دوران خسروپرویز و بهرام. بهرام چوبین تنها سردار لایقی است. چوبین برای فردوسی بعد از رستم تداعی رستم است وقتی رستم از شاهنامه رفت هیچ پهلوانی نیامد اما بهرام وقتی ظهور میكند یكباره انگیزههای فردوسی شعله میكشد و این انگیزه در اشعار فردوسی به روشنی هویداست فردوسی دوباره چشمش به رستم دیگری افتاده اما دریغا كه این رستم، رستم نشد و با همه دلیریها و هوش، بهرام چوبین ضربتی زد بر امیدهای فردوسی. بهرام درست است كه سردار دلیری است ولی خرده شیشههایی داشت كه در رستم نبود. اگر ابیاتی كه در مورد رستم و در وصف رستم گفته شده با بهرام چوبین قیاس كنید متوجه این مطلب میشوید. وقتی بهرام چوبین به نیرنگ خسرو پرویز ناجوانمردانه كشته میشود ابیات فردوسی را میبینید كه در سوگ رستم تنها برای رستم گفته است. فردوسی در سوگ هیچ جوان رشید و ارزندهای چنین سوگ نگفت كه برای رستم سرایید و دوباره در سوگ بهرام زبانه كشید. فردوسی به زبان خاموش میخواست كه افراد بعضی از رویدادها كه در گذشته اتفاق افتاده با رویدادهای دیگر تداعی كنند. خسرو پرویز بهرام چوبین را شكست داد. محمود غزنوی نیز بعضی مكر و ریا را در لباس دین مطرح كرد و به آن جامه عمل پوشاند، نظیر گشتاسب و خسرو پرویز كه ادعای دیانت در برابر صلیبیان داشت و میبینید كه محمود نیز اهل این ویژگیها بود. گشتاسب میخواست ایران را به تسلط دین زرتشت دربیاورد. اینها نمونهای از تداعی هستند و فردوسی اشراف بر این موضوع داشته است. هر سه این پادشاهان به كمك خارجی و بیگانه قدرت را در دست گرفتند و ایرانی هیچ وقت این ویژگی را نبخشید. پاكان جامعه در شاهنامه مشخص هستند كه دست به سمت بیگانه دراز نكردند.
حمیدیان به پادشاهی گشتاسب اشاره كرد و گفت: گشتاسب جوانی سركش، بیادب و كمفرهنگ در برابر سینه پدرش لهراسب ایستاد و رسوم جوانمردی و ادب و احترام به پدر و مادر كه در شاهنامه فردوسی تأكید شده را شكست چیزی كه ایرانیان آن را نپذیرفتند كه پسردر زمان حیات او ادعای ارث كند. گشتاسب به روم رفت و ماجراجوییهایی را آغاز كرد و به عنوان جوان آس و پاس در كشور خارجی رشد كرد و كمكم مشهور شد و به دربار راه پیدا كرد و داماد قیصر روم و ننگ ایران شمرده شد. سپاه روم میخواست كه كشور خود ایران را از سلطنت پدر پیر بگیرد و این منش گشتاسب است، این منش در مورد خسروپرویز تكرار شد در مورد محمود غزنوی كه فردوسی ستایشهایی را از او در شاهنامه دارد.
وی افزود: محمود به كمك خلافای عباسی بر ایرانیان چیره شد و در قدرتمندترین وضعیت خود نوكر مأب و چاكرصفت بود. در تاریخ به روشنی آشكار است كه بیگانگان عباسی بر ایرانیان چنان كردند كه مثل آیینهای جلوی روی ما به تصویر كشیده شده است. یادآوری این مسائل تاریخی كنایه است و در تاریخ و شاهنامه میدانیم كه هر كدام میتوانند دیگری را تداعی كنند فردوسی به این مسائل میاندیشیده كه به صورت پوشیده تداعی كننده دوره و مشخص دیگری در شاهنامه باشد. در شاهنامه میبینیم كه ضحاك نماد شرارت، بدی، تباهی، شیطان و ابلیس است. ضحاك میبیند كه مردم از او ناخشنودند و از خودكامگیهای خویش نزد بزرگان و پیران میآید و آنها را جمع میكند و میداند كه جوانها كینه توز هستند و به سخنانش گوش نمیدهند و اگر به بزرگان بگوید من آدم خوبی هستم از چنین اهریمنی مینویسند كه پاك است.
حمیدیان یادآور شد: فردوسی شاهنامه را به محمود تقدیم میكند و محمود با خلیفه عباسی بر ایران چیره شد و با محضرنویسی و عهدنویسی خلافای عباسی بر ایران حكومت كرد. محمود با كمك خلافای عباسی مظهر مینویسد بر كفر غرامتهای خویش. این رویداد تاریخی یادآور روایتهای گذشته است فردوسی به زبان خاموش میخواهد كه این روایتها و رویدادها را با هم قیاس كنیم. در جایی دیگر داستان مربوط به سوفزا مطرح میشود. سوفزا سردار كواض یا كواد كه ما میگوییم قباد است. قباد ساسانی پادشاه دیكتاتور مسلك و به قولی جزو جوابر روزگار است. این پادشاه پهلوانی در ارتش و نیروهای نظامی خود به نام سوفزا دارد كه این پهلوان آرام آرام شایستگیهای خود را ثابت میكند هم دلیر و هم جسور و از بهترین فرزندان ایران مثل رستم و سهراب است. بعد از بهرام حكایت سوفزا مطرح میشود. سوفزای پاك، رشید و دلیر آرام آرام مراتب ترقی را طی میكند و به جایی رسید كه فرمانده كل سپاه ایران میشود و محبوبیت او نیز در میان مردم بیشتر میشود. حدیث سوفزا در میان مردم پخش میشود كه از سلاله رستم است و مردم علاقهمند میشوند كه سردار رشید در آنجا حضور داشته باشد. در مرحلهای از زندگی سوفزا هیثالیان به ایران حمله میكنند و سوفزا دشمن را به خواری خوار شكست میدهد و از كشور بیرون میكند قباد این پهلوان را میگیرد همانطور كه بهرام رستم نشد سوفزا نیز رستم نشد با این همه دلیری سوفزا او را به زندان میفرستد و مردم سراغ سوفزا را میگویند كه سوفزا كجاست پهلوانی به آن عظمت و سردار كل قشون ایران را مثل یك بره دستش را میبند و سرش را میبرند. در مقابل سوفزا، رستم كسی بود كه نه تنها چاكر مسلك نبود بلكه پشت او گرم بود و یاری دلاوری خویش كشور را آزاد كرد. وقتی كاووس بیخردی كرد كه بیاید در برابر سهراب. رستم در برابر بیخردی كاووس شهامت نشان میدهد و این چنین میغرد و كاووس برمیگردد و میگوید پشیمان شدم. گشتاسب خواست رستم را به بند بكشد رستم كه عزت ایران است و رستم در برابر اسفندیار پادشاه بزرگ كه از طرف گشتاسب آمده گفت:
كه گفتت برو دست رستم ببند نبندد مرا دست چرخ بلند
و در مقایسه با رستم، سوفزا را مثل بره میكشند كسی كه كمترین لكهای بر دامان پاكی او نشیند. فردوسی میخواسته دقیقا به یاد بیاوریم و تداعی كنیم و بیان را طوری قرار داده كه هم سخنان رستم و هم سخنان سوفزا را میخوانیم كه سوفزا میگوید كار را تمام كن و رستم به گونهای میگوید كه نشان از شجاعت او دارد اینگونه مقولات را باید اندیشید و تحمل كرد و ما اگر به اینگونه موارد نیندیشیم شاهنامه چه چیزی خواهد داشت. معنا در شاهنامه آن چیزهایی است كه در لایههای ژرف شاهنامه وجود دارد و همین قسمت تداعی یك رویداد به موضوعات و رویدادهای دیگر است كه در شاهنامه در عصر سامانیان و غزنویان وجود دارد و در سوگ رستم، بهرام چوبین و سوفزا سوگنامههای فردوسی را قیاسها كنیم و آنها را همداستان كنیم درمییابیم كه فردوسی در سوگ رستم به گونهای بود كه در سوگ هیچ جوان رشیدی اینگونه نبود.