سرويس رويداد- خلیج فارس؛ تا ابد فارس بمان
خلیج فارس؛ تا ابد فارس بمان
بهنام مرادیان: گاهی پديدههایی آنقدر بزرگ هستند که حتا برای دزدیدن نامشان هم تلاش میشود. عدهای که خود کوچک و ناتواناند، دست به هر کاری میزنند تا اسباب بزرگی بیابند. یکی از این ترفندها میتواند چسباندن بزرگان به خود باشد یا گاهی چسباندن خود به دیگرانی که بزرگند.
آن پديدهها همیشه هم در جایگاه اصلی خود محبوب نیستند. آنان گاه در سرزمینهای خود به اندازهاي غریب میافتند که هیچ کس از آنان یاد نمیکند. اما جالب زمانی است که بیگانگان این بزرگان را از سرزمین مادریشان میربایند. آنگاه ناآگاهان و در خوابرفتگان از جا برمیخیزند و فریاد برمیآورند که «آن چه رباییدهاید بازدهید.»
ایران ما سرزمینی بزرگ است با کسان و چیزهای بزرگ. کسانی به بزرگی مولانا و چیزهایی به گستردگی خلیجفارس. ما ایرانی بزرگ داریم. اما خود بزرگ نیستیم. آن زمان ایران ما از ما یاری میخواهد خود را کنار میکشیم. او را تنها میگذاریم و به نوایش گوش فرانمیدهیم.
ما ایرانیان به گونهای با فرهنگ و تاریخ و داشتههای خویش برخورد میکنیم که گویی آنها به رایگان به دست ما رسیده است. شاید هم این گونه باشد. آری اینگونه باشد. ما چشمهایمان را باز کردهایم و دیدهایم تاریخی چندهزار ساله را در کتابخانههایمان، هزاران سال تمدن را در زیر تپههای باستانی و طبیعتی کمیاب را در پهنه کشورمان دارا هستیم. آری ما تلاشی نکردهایم. نه تاریخ ساز بودهایم و نه نوآور.
ما تا آنجايي با آن چه بودهایم بیگانه شدیم که هر کس از راه میرسد چنگی میزند و مشتی برمیدارد و میرود. گویی کسی نیست که در برابرش بایستد و از میراثش پاسداری کند. ما همه درگیر روزمرگی زندگیهای خودمحور خود شدهایم و ایرانمان را فراموش کردهایم. ایرانی که همه بزرگانش و هر آن چه که در آن است دارای بهایی بس گزاف است و با بيخيالي و سستی، تنها میتوانیم شاهد تاراج آنها باشیم.
خلیج همیشه فارس ما در گرمایی تفزده در جنوبیترین نقاط ایران در جایی که گرمای وجودش هر روان سردی را به جنبش درمیآورد، بنشسته است و تنها خشم خود را در کفهای بر لب آورده و موجهای خروشان به نمایش درمیآورد. خشم از سکون و سستی که موجب شد عدهای اندیشه دزدیدن نام او را به خود راه دهند.
اما گویی همه اینها بر گردن روزگار هم نیست. اینها ساخته دست ماست. کشور و فرهنگ خویش را فراموش میکنیم که هر کس در جا و جایگاهی که باشد به خود اجازه میدهد که دست یغما بر داشتههای ما ببرد. اما آن زمان که دیدیم در همه نقشهها و اطلسها نام «فارس» را دزدیدند، آنگاه همچون کابوسزدگان از جا میجهیم و پریشان به پیرامون مینگریم. پس دست به اعتراض و شکایت میگشاییم. اما دریغ که آن چه بر ما رفته و خشت کجی که گذاشته شده و تخم کجی که کاشته شده اصلاحپذیر نیست. هر چه قدر هم که ما روی پوسترهایمان واژه «همیشه» را بین خلیج فارس بگذاریم و هر چه به دم دستمان که میرسد را به این نام زینت دهیم، باز هم غرور شکسته ایرانی را نمیتوان بازساخت.
هر چند امید را نیز نباید از کف داد. ما میتوانیم موزه لوور را متقاعد کنیم که در بروشورهای خویش، نام خلیج فارس را به کار ببرد. این که عربها هم چه میکنند چندان مورد توجه ما نیست. آنها اسم هر جایی را که خواستند به نامهای مورد نظر خویش بنامند. این ما هستیم که میتوانیم ابتکار عمل را در دست بگیریم و آنان را رسوا سازیم.
اما یک پرسش. آیا ما قابلیت و توانایی این را در کارهایمان به نمایش گذاشتهایم که میتوانیم جبران غفلتها و کمکاریهای گذشته را بکنیم؟ اگر به سدهایی که میسازیم. به پالایشگاهها و برجها و مجتمعهای تجاری نگاه کنیم، میبینیم که نه! ما آمادگی پاسداری از فرهنگ ایران را نداریم.