تبليغاتX
امرداد - تارنگار خبری زرتشتیان ایران - سرویس زرتشتیان- گفت وگو با خادم زیارتگاه پارس بانو
تارنگار خبری زرتشتیان ایران (امرداد) : واپسین خبرهای هازمان زرتشتیان و نیز رویدادهای فرهنگی ایران را در این سایت هر روز بخوانید









  به مناسبت فرارسيدن هنگامه‌ي زيارت «پارس‌بانو»، زيارتگاه زرتشتيان
خادم ٨٠ ساله‌ي پارس‌بانو، از گذشته و امروز زيارتگاه زرتشتيان مي‌گويد
جمشيد ويرابي، خادم پارس بانو

 كيومرس ساميا كلانتري: روز سيزدهم تا هفدهم تيرماه، هنگامه‌ي زيارت «پارس‌بانو» است. به همين مناسبت با «جمشيد ويرابي»، خادم «پيربانو» كه ٧٥ سال است يا در «پيربانو» در رفت‌و‌آمد بوده يا خدمت‌گذار پير، به گفت‌و‌گو نشسته‌ايم.
از پله‌ها بالا ميروم، جمشيد را صدا مي‌زنم، با احتياط از اتاقش در كنار پير قرار دارد بيرون مي‌آيد.چشمش درست نمي‌بيند. مي‌پرسد كي هستي؟ خودم را معرفي مي‌كنم. جلوي پير مي‌نشينم تا گپي بزنيم. آنچه در زير مي‌آيد گقت‌و‌گويي است كه با «جمشيد ويرابي» در واپسين  روزهاي بهار امسال انجام داده‌ام.
جمشيد از خودت بگو.از اين‌كه در چه سالي و در كجا زاده شده‌اي؟ و اينكه چند سال است كه خادم پارس‌بانو هستي و پيش از تو چه كسي خادم بوده؟
من جمشيد ويرابي زاده‌ي ١٣٠٤ در شريف‌آباد هستم. پدرم تا هشتادسالگي كه زنده بود، خدمتِ پير مي‌كرد و پس از مرگ پدرم، زن‌پدرم كه نامش «گلابي» بود، نزديك به بيست‌سال خادم پير بود. پس از او من در پير خدمت مي‌كنم.
يعني شما از بچگي به اينجا مي‌آمديد؟
بله من بچه كه بودم، با الاغ يا شتر به اينجا مي‌آمدم و به‌شوند گرماي هوا در روزهاي تابستان، شب‌ها حركت مي‌كردم. اين مسير شب تا بامداد، يعني ده ساعت به درازا مي‌كشيد، چون از «شريف‌آباد» كه راه مي‌افتادم تا «ارجونون»، ٤ ساعت راه بود، مي‌امدم و پس از كمي استراحت در «ارجونون» دوباره راه مي‌افتادم و تا مزرعه‌ي مرگس كه يك درخت توت و يك استخر آب داشت مي‌امدم و پس از كمي استراحت از مزرعه‌ي مرگس به‌ مزرعه‌ي شمس‌آباد مي‌رفتم. پس از آن به‌سوي «پير بانو» مي‌رفتم، يعني شب تا بامداد در راه بودم.
تك‌و‌تنها نمي‌ترسيدي از شب و بيابان بي‌انتها؟
چاره‌اي نداشتم يك‌بار به پدرم گفتم، من مي‌ترسم. گفت بترس تا بميري. تو بايد عادت كني چون من بايد براي او نان و غذا مي‌بردم و برمي‌گشتم تا هيزم براي خانه‌مان در شريف‌آباد بياورم.
دل به‌دريا زدم و پرسيدم امروز كه به گذشته‌ات فكر مي‌كني از زندگي‌ات راضي هستي؟
كمي درنگ كرد و مثل اين‌كه به گذشته‌هاي دور سفر كرده، گفت: «اكنون كه اينجا نشسته‌ام از اين‌كه به اين پير خدمت كرده‌ام و كمك‌كار و هميار پدرم بودم، راضي‌ام و اندوهم از اين است كه ديگر نمي‌توانم در اينجا بمانم و خدمت كنم. زمستان اينجا سرد است و نمي‌توان دوام آورد. من و همسرم شيرين پير، ديگر پير شده‌ايم.
نگاهش مي‌كنم و مي‌پرسم، فكر مي‌كني پس از شما چه كسي خادم اين پير شود؟
آهي مي‌كشد و مي‌گويد نمي‌دانم. بيشتر نگراني من هم اين است كه پس از من چه ‌كسي اينجا را تحويل خواهد گرفت و چگونه اداره‌اش خواهد كرد؟ من تا آنجا كه توانستم تمام امكانات رفاهي براي زيارت‌كنندگان فراهم  كرده‌ام. نگهداري از اينها دشوار است. بايد دم دلسوزي اينجا را تحويل بگيرد. ديگر هيچ نگفت و سرش را پايين انداخت.
براي اينكه موضوع را عوض كنم مي‌پرسم، شنيده‌ام كه قبلا اينجا گاو مي‌آوردند و مي‌كشتند. زرتشتيان كه گوشت گاو نمي‌خورند پس چرا گاو مي‌كشتند؟
مي‌گويد: «چون هنگامي‌كه پارس‌بانو از دست دشمنان فرار مي‌كرد، تشنه‌اش بوده، از چوپاني آب خواست. چوپان كه آب نداشت، از گاوش شير مي‌دوشد كه به او بدهد. گاو با لگد، ظرف شير را دمر كرد و ريخت و بانوي بخت‌برگشته، تشنه به‌سوي كوه دويد. از اين روست كه گاو مي‌آوردند اينجا، ولي خودشان نمي‌كشتند. از «عقدا» قصاب مي‌آمد و گاو را اين‌جا مي‌كشت و لاشه‌اش را با خود مي‌برد. تا اين‌كه «مانكچي صاحب» كشتن گاو را منع كرد. پس از آن براي اين‌كه  كسي در اينجا گاو نكشد، لعنت‌نامه‌اي درباره‌ي منع كردن كشتن گاو روي سنگ نوشت، اكنون زماني‌كه مي‌خواهي وارد پير شوي، لغتنامه را كه به‌ديوار چسبانيده‌اند،مي‌تواني ببيني.
من در اين انديشه‌ام كه «مانكجي» چه كار بزرگي كرده، گاوي كه شير و ماست خانواده را فراهم مي‌كرده و كمك كارو هميار كشاورزان بوده‌ را بياورند، تحويل ديگري بدهند تا بكشد و از گوشت و پوستش بهره‌بگيرد. در اين ميان هيچ‌چيز دست اين بينوا را نمي‌گرفته . تنها به شوند(:خاطر) باورش اين ‌كار را مي‌كرده. داشتم مي‌انديشيم كه  چه هزينه‌ي‌ سنگيني را براي باورش مي‌پرداخته‌است.
 مي‌پرسم، وضع اين خيله‌ها چگونه است و اينجا چند خيله دارد؟
دانه‌دانه‌ي خيله‌ها را نام مي‌برد و از وضعشان مي‌گويد. او مي‌گويد، خيله‌ي «مزرعه‌كلانتر» كه وضعش چندان بد نيست. خيله‌ي حضرت كه بازسازي‌اش كرده‌اند. خيله‌ي امانت كه داشت خراب مي‌شد، پارسال كاهگل كردند. خيله‌ي دستوران كه رها شده و دارد ويران مي‌شود. خيله‌ي ارباب جمشيد هم كه وضع خوبي ندارد. خيله‌ي تفتي‌ها با وجود اين‌كه دو فقيز زمين (نزديك به دوهزار متر مربع)  وقفش كرده‌اند، كاري برايش نكرده‌اند و خيله‌ي كوچه‌بيوك كه از آن افلاتون جراح است و پسرش هر سال به اينجا سر مي‌زد اما امسال نيامده. اين خيله‌‌ي بيوك هم زمين به نامش وقف كرده‌اند.
با همه اينها كه گفتي شما اينجا چه مشكلي داريد؟
مشكل اساسي ما آب است. چشمه‌اي داريم كه در بهار خشك مي‌شود و كار ما را سخت مي‌كند. آبِ خوردنمان را از آب‌انبار بايد بياوريم و تانكر را براي نظافت پر مي‌كنيم و هميشه بسيار نگران هستيم كه مبادا آب كم بياوريم. بسيار دشوار است ولي بايد ساخت. مشكل ديگري كه داريم تابلويي است كه كنار جاده‌ي اصلي زده‌اند و روي آن نوشته‌اند «پارس‌بانو، زيارتگاه زرتشتيان». برخي‌ از كساني كه  از اين جاده مي‌گذرند  به اينجا مي‌آيند و ما را اذيت مي‌كنند.
زمان درازي است كه با جمشيد به گفت‌و‌گو نشسته‌ام. بلند مي‌شوم و پس از بدرود گفتن، چند عكس مي‌گيرم و به‌ سوي ماشين مي‌روم. پيش از آنكه سوار شوم خوب به پيرامونم نگاه مي‌كنم. از ديدن خيله‌ها به اين نتيجه مي‌رسم كه اين خيله‌ها پيشينه‌اي دراز دارند، حيف است كه امروز به امان خدا رها شوند. اي كاش ارزش چيزهايي كه داريم بدانيم.

+ نوشته شده توسط امرداد در شنبه 1388/04/13 و ساعت 12:53 |